میخواهم بگویم که چه خوب شد که شنبه بچه ها دور هم جمع نشدند٬ چه خوب شد که لوبیاپلو با ماست و خیار و سالاد شیرازی نداشتیم٬ که ته دیگ لوبیا پلو را تقسیم نکردیم٬ که صداهای مستمان را روی سرمان نگذاشتیم.
چه خوب شد که ما تنها آمدیم و کادوی تو را دادیم و هیچ کیکی نبود برای فوت کردن و عکس گرفتن روی مبل روبروی پنجره. و هیچ حنجره ای نبود که تولدِ ویگن را بخواند که من باز حسودی کنم که پس من؟ چه خوب شد که ما همه طبیعی رفتار کردیم ٬ آنقدر که تو همان دمِ در که بغلمان کردی به سلام٬ دیگر یادت رفت ببوسیمان برای تشکر ِ کادو و تولد.
حالا گیرم باز هم علی بود با همان نگاه گنگ نفهمیدنی اش٬ و شاید یادش بود که پارسال همین روز گفته بود مایکروویو که بخرم برای سال بعد جهازت کامل می شود از صدقه سرم٬ و شاید بازتر هم یادش بود که من لگد پرانده بودم و همه خندیده بودند تا بُهتشان و سنگینی نگاه تو و تلخی صدای من گم شود. گیرم علی هم جز من و تو شاهدِ این لحظه تیز تاریخ بود - تو بودی ؟ .....
... اما من خوشحالم که آن روز گذشت٬ بی که تو بفهمی که چه سخت گذشت.
همین.
