تبليغاتX
مداد

مداد

حالا که یازده روز از تولد تو و سیصد و هفتاد و یک روز از آن تلفن کذایی می گذرد٬ می خواهم چیزی بگویم.

میخواهم بگویم که چه خوب شد که شنبه بچه ها دور هم جمع نشدند٬ چه خوب شد که لوبیاپلو با ماست و خیار و سالاد شیرازی نداشتیم٬ که ته دیگ لوبیا پلو را تقسیم نکردیم٬ که صداهای مستمان را روی سرمان نگذاشتیم.

چه خوب شد که ما تنها آمدیم و کادوی تو را دادیم و هیچ کیکی نبود برای فوت کردن و عکس گرفتن روی مبل روبروی پنجره. و هیچ حنجره ای نبود که تولدِ ویگن را بخواند که من باز حسودی کنم که پس من؟ چه خوب شد که ما همه طبیعی رفتار کردیم ٬ آنقدر که تو همان دمِ در که بغلمان کردی به سلام٬ دیگر یادت رفت ببوسیمان برای تشکر ِ کادو و تولد.

حالا گیرم باز هم علی بود با همان نگاه گنگ نفهمیدنی اش٬ و شاید یادش بود که پارسال همین روز گفته بود مایکروویو که بخرم برای سال بعد جهازت کامل می شود از صدقه سرم٬ و شاید بازتر هم یادش بود که من لگد پرانده بودم و همه خندیده بودند تا بُهتشان و سنگینی نگاه تو و تلخی صدای من گم شود. گیرم علی هم جز من و تو شاهدِ این لحظه تیز تاریخ بود -  تو بودی ؟ .....

... اما من خوشحالم که آن روز گذشت٬ بی که تو بفهمی که چه سخت گذشت.

همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط   | 

کافی بود انگشت سبابه ات را لحظه ای صاف نگه می داشتی

دنیا را بر سرش به رقص میا وردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط   | 

چیزه!

ولیعصر چند روزیه که یه طرفه شده و من فکر کردم شاید شما کور باشید یا خنگ یا دچار ژیری زودرس٬ اینست که گفته تذکر داده باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط   | 

...  عاقبت عکس چاپ شد و دخترک با دیدن تصویری که از آنِ او نبود به مرور زمان پی برد.

د.ن. گاهی خون دیر به مغز آدم می رسد و رسیدنش تنها آگاهی بخش و روشنگر است اما التیام دهنده؟ نه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط   | 

این ها که می کشید هم وطنان من اند

این ها که شکنجه می کنید هم وطنان من اند

این ها که می گیرید می بندید نابود می کنید هم وطنان من اند

این که می سوزانید شهر من است

این که چشم از ترس و شرم بسته وطن من است

آن که بر بام می گیرید وقتی که می زنید و می کشید و فریاد می کنید منم

ما هستیم اگرچه در بند

ما هستیم اگرچه گریان و ترسان و نالان و شرمگین

ما هستیم و فراتر از مرزهای قصاوتتان هم که بدرید و بسوزانید می مانیم

شهر من می ماند

وطنم می ماند و روزی خوشه های خشم ما شعله ور می شود و دامان تمامی تان را خواهد گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط   | 

سعی می کنم بهاریه بنویسم. نه به خاطر پاس داشتِ مقام ِ رفیع ِ بهار. نه چون رسمه و باید به جا آورد. نه حتی چون بوی بهار و بارون دیشب قاطی شده بود و هوا یه نموره سرد و من طبعا مچاله در توی گرم و مطبوع. نه چون داری ظرف ها رو می شوری و از آشپزخونه داد می زنی که این میز صبحانه باید بمونه همینطور ولو و من می گم اومدم ٬ بی که آمدنی در کار باشه و نه حتی قصدی به جنبشی. می خوام بهاریه بنویسم انگار که بباورونم به خودم تحولی رو و نو شدگی ای رو. شاید اصلا چون دلم می خواد. درست همون اندازه  که ظهر ِ تابستان شربت لیمو دلم می خواد.

به شکوفه ها فکر می کنم ٬ به بوی بهار و بارون و سنبل و شب بوهای تجریش که چه پژمرده بودند و ماهی شیری که دیشب پختیم و بوی ماهی مانده ای که پیچیده به تار و پودِ خانه. صدای دلنگ و دولونگ ظرف میاد از آشپزخونه و نمی دونم این موسیقی جاز ه یا بلوز  یا چی که گذاشتی.

 به تو فکر می کنم که این همه هستی. اینهمه چگال وپر حجم و پررنگ و پر بو و خاصیت. به حضور ِ کوتاهت که چه زود جا خوش کرده در من و لحظه ها و حس هام.به تو و سیل ِ آرامش ِ بی رقیبی که پاشیدی به تمام کنج دنج های زندگی ِ غریب ِ بی آرام ِ من.

 به عید ِ پارسال که نبودی. به اردیبهشتی که نرفتم شیراز. به ترشی ِ خامه کیک تولد. به صندلی ِ بادی قرمز. به فریاد ها و دعواهای شبانه که چه زود پیش اومده بود  و نیست دیگر .

به پارسال عید که چه خوب بود و سرشار بود و پر از امید. به تابستان ِ امسال که چه همه امیدها دود شد و به هوا رفت. به پس مانده های امید ها و دوستیها که چه به چنگ و دندان گیرند. به تمام رفته ها و نداشته ها. به بغضی که چطور ترکیده بود سر ِ شانه های شریک ِ جوانی ِ رفته . به هق هقی که نشنیده بود خانه تربیت معلم به عمرش این همه بلند٬ این همه پر درد.

به وجودی که خالی شده بود در خودش به یک " دلم خیلی تنگ شده بود" ِ مقارن با "کاش می شد زندگی ما یه شبه عوض می شد   می رسیدیم به همون جایی که خواستیم و نشد." به یک جمله ای که جمع شده بود با برق چشم ِ همیشه نفس بر ِ  "نه در هیچ کجا" ی آرزوی محال ٬ که خانمان برانداز شود و زمان را متوقف کند و نفس را شماره.

به خودم فکر می کنم. اینهمه متحیر و معلق در زمان٬ اینهمه بی تعلق و بی پس و پیش. اینهمه نه در کجایی که دارم.ملغمه کابوس ِ روزهای رفته و پل های ویران  و خوشی ها و حسرت ها و راه های نرفته به جبر یا به ترس ِ پشت ِ سر ٬ و  آینده ناگریز ِ بی کس ِ پیش ِ رو. به این همه حیرانی و سردرگمی. به غربتی که تنگ تر می شود هر بار. به نوروز ِ بعدی که پر خاطره تر است و سرشار تر و به طبع تنهاتر٬ چرا که تنها روزهای رفته و خوشی های پشت ِ سر و دور ٬خاطره انگیزند و ثبت می شوند و می مانند. به نوروز ِ بعدی فکر می کنم که چه همه خاطره که ندارد در بطنش  به انتظار.  به یک سالی فکر می کنم که قرار است به شش سال برابری کند. به من ِ طفلک ِآن روزها. به منی که تمام می شوم هر بار و دوباره با ته مانده هایم ادامه.

اینهاست که بهار را کمرنگ می کند٬ بوی باران را و شکوفه ها را و لذت این زندگی مدل سازی شده مشترک را .

پ.ن. Once

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط   | 

شده که اعتراف بزرگی کنی در ملا عام؟

 شده که قایم کردنی ها رو بکشی یهو از ته بقچه بیرون و ولو کنی کف زمین؟

شده که خودت رو و خواسته ها و کرده هات رو بذاری در معرض؟ در طبق اخلاص؟ بی باکِ قضاوت؟ بی ترس ِ ملامت و شماتت؟

شده که فریاد کنی خودت رو یهو ؟ اون هم اونجا که نباید؟

شده که بنازی و ببالی به تاریک ها و تیز ها و دور های زندگیت ٬صرف اینکه خودِ خودت بوده در اون لحظه؟ در اون لحظات؟

که قدت بلند شه و گردنت کشیده به یادآوری آنچه که کردی؟

که خودت رو بذاری تو سینی جلوی مهمان نشناخته٬ مهیای هر بازخوردی؟

بعد که گذاشتی و گفتی و صدات پیچید دور سرت و دور زندگیت و برگشت ٬یهو به خودت بیای که وای معترفِ بی آبرویِ بی پناه ِ درک ناشده ای که منم؟

اون وقت لنگِ تاییدی و لبخندِ پشت گرم کننده ای بمونی بین زمین و هوا و دستهات یخ کنه ٬و دقیقن  در همین لحظه برزخی اس ام اس ی برسه از دور٬ از خیلی دور -دور از لحاظ ذهن-٬ اما از همانجا که باید٬ بعد خون پمپاژ کنه به دورترین نقاطت از مرکز وجود حتی ٬بس که به وقت بوده٬ بس که پناهت داده٬ بس که مُهر تاییدت بوده. بعد پهن شی دوباره روی صندلی و گودی کمرت رو پر کنه اون برجستگی طبی ش و آرامش بعد از طوفانی راه بگیره به کل وجودت؟ که قدت دوباره بلند شه و چشمات دوباره براق؟

خب برای من هم شده.شد.

پ.ن.۱.حواسم هست که باید سلام کنم با لف و نشر مرتب لاله خانم و آقای سال بالایی.

پ.ن.۲. درست که من "که" زیاد دارم دوست نشناخته. ولی این "که" گریز ناپذیر است گاهی. حرف تعریف است. اضافه کمکی ست برای درک خودم. برای مکث. ایستایی در لحظه. غلط هم که باشد به لحاظ انشا باکی نیست٬ چون من نویسنده نیستم. می بینی هر بار که میروم سراغ خودم بیشتر می شود٬ خودش را پرت می کند وسط جمله ها ٬وسط حرف ها. اما دقتت و توجهت را دوستمندم. جدا. آدم است دیگر گاهی دلبسته چیزهای غلطی می شود. خوب می شود لابد.

پ.ن.۳. آدم ها می توانند بد باشند٬ دل شکسته باشند٬ کم منطق باشند٬ گاهی پفیوز باشند٬ اما هنوز دوست باشند. هنوز نگاهشان آرامش بپاشد به زندگی. هنوز لبخندشان کافی باشد.کافی بود آقا. لازم و کافی بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط   | 

آنچنان مستم که از چشمم شراب آید برون

شاید هم از چشمت شراب آید برون

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط   | 

جانکم! پی ِ آدرس ِ اینجایی که چی؟ که بدانی از چی می گم و کجا می گم و چه جور؟ که با لایه های نگفتنی م مواجه شی؟ که بدونی چراغ قوه ت رو کجاها بندازی برای روشن تر کردن؟ نگفتم که هر کسی کنج خلوتی می خواد برای خودش؟ نگفتم که هر کسی و هر حرفی جایگاهی داره؟

آخه قربان اون شیوه نگاهت! من با صدا و تصویر و دم نوشت و پی نوشت و توضیح و تفسیر و بالا و پایین پریدن و استفاده از همه هنرهای نمایشی و کلامی م هم به سختی می تونم حرفمو بزنم .حالا بیای اینجا چهار کلمه دل نوشت بخونی که چی؟

رها کن آقا جان.رها کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط   | 

"تمام بوسه ها و نوازش ها می دانستند که دست های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم..."

خب میدانید اینجا چندان نمی شه به قطعیت گفت که شاعر٬ وجودش مستقل از "تمام بوسه ها و نوازش ها" بوده و در نا آگاهی ناشی از نگاه نکردن فرو رفته. در واقع شاعر به "ویرانی " آگاه بوده و انتظارش رو می کشیده ٬ اما تر جیح داده ا که چشمها رو ببنده و مجال ِ "نوازش ها" رو بیشتر کنه. با آگاهی از ژرفای پشیمانی نهایی. درست مثل ِ من ِ شنبه ها و شاخه های گل ِ کم مانا.

 از بعضی لحظات ها نمی شود گذشت٬ نمی شود حبسشان کرد٬ حیفند اصلا .انسان باید تجربه  شان کند و چشمانش به مجازات چهار تا شود... 

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط   |