سال که تمام شد فکر کردم روش سنتی جمع بندی سالی
که گذشت آنقدرها هم بی حاصل و کلیشه نیست. سعی کردم بنویسم چقدر چه ها سخت بوده،
چقدر کجاها خوش گذشته، بلکه دانستم کم هم خوش نگذشته.
سال سختی بود واقعن سرجمع. الان که دارم می
نویسم دارم لبخند می زنم و می گویم بد جوری تلخ بود. شاید به اندازه همه عمرم اشک
ریختم و تلخی کردم و فریاد کشیدم.الان اما آنقدر هوا بارانی ست و تگرگ خودش را می
کوبد به پنجره و قیافه کوچه و ماشین ها و مردم دوان دوان بامزه است که انگار نه
انگار که سخت بود. خوب نبود خب. انگار آرزوی عمرت یک ماشین خیلی گران مسابقه ای
باشد که و حالا خریده باشی اش، بعد به جای پیست و احتیاط کاری برده باشی اش ادونچر
بازی توی جاده کثافت وصله پینه داغان و رانده باشی تا آخرین سرعت، بی که حواست باشد
مال این جاده نیست، این ماشین اصلن از اساس همانی نیست که باید همه سرمایه ات را
خرجش می کردی. بعد در عین اینکه طول راه سخت گذشته و کیف ماشین را نبردی به خاطر
راه، آخر سر با هزار تا سرعت کوبیده باشی اش توی کوه کوه خارداری که تمامش را برق
وصل کرده باشند. ماشین که به گا رفته هیچ، از خودت هم چیز زیادی باقی نمانده باشد.
این تازه بهترین تعبیر است که فکر کنی ماشینت
ماشین بوده و قصدی نداشته و قدرتی نداشته. یاد قدرتش باید هی نیفتم که...
یعنی بدتر از این نمی شود ها. یک چیزی داشته
باشی که فکر کنی آخر خوشبختی است، بعد بشود کاندیدای بزرگترین فاجعه زندگی. تمام
نشوی، بمانی ولی به ترحم انگیزترین وجهی. اعصابت، غرورت، رویایت، خلاصه همه چیز به
گا رفته باشد. این جور شروع شده بود پارسال. خب نتیجه اش این شد که تمام سال در
حال لیسیدن خودم بودم که جای سوختگی ها خوب شود. آسان نبود، خوش نگذشت، چس ناله
زندگی ام را پر کرد، ته مانده هایش هم همین. آسان نیست اصلن که دلت خنده بخواهد
اما به تلنگری فرو بریزی و ویران شوی. خانم مشاور می گوید این این دو سال جای ده
سال تجربه داشته و پختگی، راضی است اما حواسش به ده سال خستگی به جای دو سال نیست
اصلن.
چند روز پیش ها یک فیلمی می دیدیم از مهمانی دو
سه سال پیش خودمان با حضور ماشین مسابقه بنده. سمیرا گفت آخی چه جاش خالی و من به
مثابه ماده ببر زخمی غریدم که کوفت. دست خودم نبود. آرام بودم ها، اما یک چیزی آن
زیرها وول می خورد وقتی کسی دلتنگی می کند که به این زودی ها درمان نمی شود. چشم
های آدمها گرد شد از بس که ندیده بودندم اینهمه خشن آن هم وسط کر کر خنده و
خوشحالی. به قول سیما تصویر پارادوکسیکالی دارم در ذهن آدمها که نمی گذارد غمم
باور پذیر باشد. همیشه پر ازمعاشرت و گردش و تفریحم و نیشم باز و صدای خنده هایم
هواست و حرف درد دل که بشود با همان لبخند پهن می گویم که حالم خوب نیست اصلن.
حالم انقدر عمیقن خوب نیست که می توانم با لبخند عاقل اندر سفیه نگاهش کنم ولی عوض
نمی شود هنوز. آن ماشین مسابقه درست در مرکز دنیای من ترکید و حالا حالا ها انگار
باید خرده های دنیایم را جمع کنم از اینور و آن ور. این است که نمی بخشمش. قادر به
بخشیدنش نیستم و از هر همراهی که سرعتش بیشتر از الاغ باشد فراری ام...
بخش دومی دارد پارسالم به جز این لیسیدن که به
قصد لیسیدن شروع شد اما شد بهترین لذت این سالها. سفر و چادر و کمپینگ و کیسه خواب
در جنگل و کویر. تا قبلش نمی دانستم چه طبیعت دوستی هستم. حالا اما دلم غنج می رود
که بهار آمده باز و می روم سراغ وسایل کوه و چادر و بساط که حالا رسمن تکمیل است.
دوچرخه هم خریدم که لابد یک کارهای بامزه ای هم با هنرنمایی دوچرخه انجام بدهم. از
بین این همه آدم جدید پارسال یکی در صدر جدول ماند. رفیق و همراه هر سطحی از پیاده
روی و کوه و سفر و دوچرخه و خرید و معاشرت. شاید هشتاد درصد خنده های شش ماه اخیرم
مدیونش باشم. از آن آدم هایی که دوست داری ده سال دیگر با بچه ات دستش را بگیری
بروی سفر و خاطره روزهای جوانی را مرور کنی که چه همه دوست بودیم و دوست داشتیم و
خوش گذشت. با همه خوبی اش اما مردم نیست. آن کسی که باید باشد نیست.اما دوست؟ شک
نکن . به قول خودش خیلی وقت بود انقدر نخندیده بودم و انقدر خوش نگذشته بود در زندگی.