تبليغاتX
مداد

مداد

می گوید هر زندگی ای از بیرون برای دیگران می تواند معمولی باشد. این را در دفاع از خودش می گوید که به روزمرگی محکومش می کنم. می گویم زندگی مرتب یک پنجاه ساله را دارد از الان، بی خطر، قدم به قدم، حساب شده و بی هیجان. معتقد است در بررسی جامع زندگی این هیجان های مورد علاقه من گذراست و آن زندگی عادی مونوتون موفق تر، چرا که حساب تر شده بوده از اول. به نظرش عجیب می آیم. آدمی که سه شب برود خانه کیفش را بردارد برود فرودگاه به سفر کاری و بیست و چهار ساعت بعد مستقیم از فرودگاه برود مهمانی خداحافظی و دو شب نخوابد برای رسیدن به کار و تفریح توامان بچه ئر رو و عجیب است برایش.

یک هو در می آید که من به درد تو نمی خورم. این را با همان لحنی می گوید که داشت می گفت عزیزم دارم همبرگر درست می کنم برای شام، بدون یک ذره بالا و پایین بردن صدا یا تغییر لحن. خشک می شوم. خشک شدنم نفوذ می کند انگار از پشت تلفن. لبخند میزنم که مرسی گفتی ولی کاش پای تلفن نمی گفتی.می گوید که باور نکنی، داشتم شوخی می کردم. این را هم جوری می گوید که قبل تر داشت می گفت باید بعد از تمیز کردن آشپزخانه بروم حمام. بغض دارم. می خندد که من این جور حرفی را هیچ وقت تلفنی نمی زنم، اس ام اس می کنم. اشاره اش به تنها جمله عاشقانه است که تکست کرده بود و من شاکی که این حرف ها جایش چشم تو چشم است نه در بی حس ترین رسانه جهان. بغضم را نمی شناسد.می گذارد به حساب خستگی یا پریود لابد. 

آدم باید عاشق یکی از جنس خودش باشد. این بهتر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط   | 

اولین رمزش این است که حاضر باشی بدون دستکش دست به پیاز خرد کردن بزنی و تخمت نباشد بوی پیاز بماند روی پوست. یعنی تا این حد از انگیزه و علاقه. بعد تعداد گوشت ها و آدمها را می شمری، نه اینکه همینطور فله ای یک کیسه گوشت خورشتی اضافه کنی. تعداد مخاطب و نوعش باید مشخص باشد. مثلن رامین بیشتر می خورد و یک تکه گوشت گنده عمرن کفافش را نمی دهد، من رژیمم و بهتر است به همان یکی قانع باشم، فرشاد دلش قورمه خواسته و حیف می شود یک وعده برایش کنار نگذارم. خلاصه که کمیت و کیفیت جامعه مخاطب مهم است. پیازها که طلایی شد گوشت های شمرده را می ریزی و تفت می دهی برای خودش. کنسرو لوبیا؟ هرگز. لوبیاها را پیمانه می کنی و می گذاری بپزد، چند بار آبش را خالی می کنی و آب نو می گذاری که نفخش حیف نکند زحماتت را و گریبان کسی را نگیرد. این وسط می نشینی پای لپ تاپ  و آرام نقشه ها را پی دی اف می کنی که به جای فایل، آلبوم تحویل کارفرما بدهی. فیلم چرتی از خسرو می بینی و دلت برای صدایش تنگ می شود و مثل همیشه عاشقانه لبخند می زنی. لوبیا ها که پخت می ریزی سر گوشت و پیاز و می گذاری برای خودش سالها بپزد. این بار گودر و عکس های خفن و فکر کردن به حرف های فردای مهندس و ارتباط کیفیت زندگی ایرانی با معماری و رندر حجم بیرونی ویلا. حالا گوشت و پیاز و لوبیا ی شما آماده و منتظر سبزی های قورمه س. نه آن کیسه های سبز روشن که همه فریزر را برداشته و خیلی هم خوشبوست ها، نه. همان یک دانه کیسه سبز تیره ای که آن زیرها گم شده و بوی غذا می دهد و  اول مایوس شده بودی از بودنش. آن یکی ها بماند برای یک روز سبزی پلویی. بوی شنبلیله که فضا را پر کرد اخم نمی کنی، می روی چند تا لیمو عمانی می ریزی که شکل سوپ کارتون ها هر چه فروکنی اش باز رو می ماند. دست که می بری به نمک صدای بابا می آید که دارد برای هزارمین بار در این سه چهار روز برای یک نفری پای تلفن ماجرای فشار بالا رفتنش را تعریف می کند و بی خیال می شوی، البته یک ریزه نمک می ریزی که ریخته باشی فقط. خلاصه که بعد از پنج ساعت پخت و پز نم نمک قورمه سبزی ما آماده است. بویی دارد بهتر از باغ بهشت. عالی. یک ناخنک کافیست که فراموش کنی گرسنه نبودی و لازم نیست ساعت دوازده شب خورشت بخوری. 

دیروزها می گفتم با این تئوری که غذا پختن کار عاشقانه ای است که اگر بها بدهی و لذت ببری محصولش خوب می شود موافقم. گفت نه. خوشمزه گی غذا از با علاقه پختنش نیست، از با علاقه خوردنش است. یعنی وقتی می بینی کسی انقدر با ذوق می پزد می گذارد جلویت چه خوب باشد چه بد تو لذت می بری و شاید حتی رویت نشود که لذت نبری. قبول ندارم. با علاقه خوردن را قبول دارم ولی رو نشدن را نه. شده که غذا پخته باشم و مزه نکبت بدهد و خودم هم دوستش نداشته باشم چه برسد دیگران. قورمه سبزی دومم است. اولی عاشقانه ترین بود.انگار تنهایی هم می شود خوشمزه شود اما مزه اولی هیچ وقت نمی رود. قابلمه ای که چهار چشم مراقبتش کنند نمی تواند خراب شود. اصلن چهار چشمی پاییدن شاید از همین باشد. از این دو جفت چشم مهربان مراقب محتاط. غذا را باید تیمی پخت و تیمی خورد. این نظر من است، حالا چه بهتر که دوتایی بپزی و دو تایی بخوری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 1:6 قبل از ظهر  توسط   | 

اپیدورال کرد به جای اسپاینال، چون اسپاینال سردرد بعد از عمل دارد اما خب من بودم به دردهای در طول عمل اپیدورال ترجیحش می دادم. این تازه بعد از کلی چانه زدن با دکتر بیهوشی بود که بی خیال بیهوشی شود. می گفت دفعه پیش لحظه به هوش آمدن انگار از مردگی داشت بر می گشت، دوست نداشت دوباره تجربه کند آن حس را. خلاصه که به پشتوانه چشمک های دکتر زنان چانه زده بود برای هر چیزی غیر از بیهوشی که شده بود اپیدورال، غافل از اینکه قرار است دل و جگرش را بیرون بکشند و بمیرد از درد. 

دکتر گفته بود به بهترین خاطره های زندگی ات فکر کن وقت عمل که حواست نباشد، بعد گفته چرا نمی خندی، این هم خب طبعن به خنده دار ها فکر نمی کرده. باز گفته حالا به خنده دار ها فکر کن. فکر کرده. از وقتی حامله شد خنده هایش به اشک می افتد، انقدر می خندد که اشکش در میاید و باز می خندد. خوشحال تر از همیشه است به طرز تابلویی. به خزر شهر فکر کرده که نشسته بودیم بیرون ویلا به گپ و کرکر خنده و مشروب می خوردیم و برای موژان نوشابه ریخته بود. یک بار اشتباهی موژان لیوان هادی را برداشت و به جای نوشابه ودکا خورد. چنان جیغی کشید که "مامااااان نوشابه ش خراب شده " و ما انقدر خندیدیم انقدر خندیدیم انقدر خندیدیم به این اولین مواجهه اولین بچه خانواده با الکل که موژان هم به خنده افتاد در اوج عصبانیت و چندش. این نیمه اول عمل بوده لابد. بعد که دست دکتر افتاده به فشار دادن شکم که لخته ها را خارج کند دردش تحمل نکردنی بوده انگار. هنوز شکمش درد می کرد. این بار یاد خانه حورا افتاده بود که مهمانی بود و موژان بر خلاف همیشه که در مقابل غریبه ها نفس هم به زور می کشد چه برسد به معاشرت، با سمانه دوست شده بود و می نشست گپ می زد و می خندید. از این رنگ های نقاشی صورت خریده بود حورا برایش که قبل از مهمانی یک بار من را مستفیض به بادی پینتینگ تقریبن کامل کرده بود. بعد توی مهمانی شروع کرد انگشتر کشیدن برای همه ما. پینه دوز و پروانه، مطابق سلیقه مشتری، یکی یا دو تا. آنهایی که دوست داشت دستبند هم جایزه می کشید. بهترین انگشت برای انگشتر هم برایش انگشت وسط بود. مدرکش در فیس بوک موجود است. یه کلونی از دخترانی که انگشت وسطشان را با یک انگشتر پروانه یا پینه دوز سبز و سرخ برای دوربین هوا کرده اند. خندیدیم خیلی. از اینکه بزرگتر که شود و معنای انگشتش را بفهمد بیشتر خندیدیم. این وسط ها به چیزهای دیگری هم فکر کرده حتمن که نگفت. یک جاهایی ترسیده، یک جاهایی یه گه خوردن افتاده از اپیدورال.یک جایی هم که مانی داشته در می آمده از شکمش از تعجب وامانده. از اینکه یک موجود زنده از توی دلش در آمده و آرام برای خودش جدا شده سالم و کامل. دفعه پیش بیهوش بوده و ندیده. وقتی می گفت چشم هایش هشت برابر بود. می گوید کلیشه است اما تئوری اش با واقعی یک میلیون سال فرق دارد. حس غریبی دارد.توانش خیلی کمتر شده بوده از هفت سال پیش به گفته خودش برای عمل. اینها را که می گفت از حسادت بغضم گرفت. از حسادت به همه خاطره های خوب و خنده دارش که مال موژان است و همه لذت زندگی اش که دارد دو برابر  می شود. یاد آیدین افتادم که وقتی موژان را حامله بود گفته بود "نهایت خوشبختی". شروع کردم به شمردن سال های گذشته و سال های مانده برای خودم. دلم یکی از جنس خودم می خواهد. دلم غنج می رود برای چشم های مراقب موژان. 


+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط   | 

تا چاهار کار کردیم. پا شدم که بریم دوچرخه گفت نه، نم بارونه، کوه. رفتیم درکه. صد سال بود نرفته بودم. از زمان دانشگاه مثلن. از همون روزهای اول که سر و تهمونو می زدی درکه بودیم. یه بار به قلیون یه بار به کوه. از همون وقتهایی که ضربدری و نوبتی همه با هم تیک زدند و عاشق شدند و هیشکی با هیشکی دوست نشد. 

هوا عالی بود. سرسبز، خوش بو، خوش صدا. خلاصه که ماه. روی کوه یه نمه سبز شده بود عین ته ریش. سبز کمرنگ. خیلی قشنگ بود. بعد همینطوری که داشتیم می رفتیم فکر می کردم که ما اینهمه می کوبیم می ریم شهرای دیگه که فلان کوه رو بالا بریم و دو شب چادر بزنیم بخوابیم و وقتی هم برمی گردیم خیلی از زندگیمون راضی ایم. همین گهر خودمون. طفلک یه ریزه سرسبزی نداشت وقتی رفتیم، پنج ساعت شیش ساعت زیر تیغ آفتاب راه می رفتیم و خوشحال بودیم. ولی انقدر چسبید و خوش گذشت که نگو. این درکه طفلک حالا رودخانه داشت آبشار کوچیک داشت پر از درختای قشنگ و مسیر سایه دار خنک و صدای پرنده ها و خر در راه بود. پس چرا ما هیچ وقت نیامدیم تا ته برویم بالا یک جایی چادر بزنیم صبحش برگردیم؟ حتی خیلی از آدم هایی که رد می شدند کم از اهالی محلی کوه هایی که در شهرستان ها می رفتیم نداشتند، از همان هایی که وقتی آنجاها از بغلت با خرشان رد می شوند لبخند می زنی و سلام می کنی و احوالپرسی، و خیلی هم از خودت راضی هستی که با اهالی بومی ارتباط فرهنگی برقرار کردی. به اینها ولی سلام هم نمی دادیم و فقط رد می شدیم.

چیزی که برایم جالب شده که اهمیت زدایی از طبیعت در دسترس و آدم های عبوری در تهران است. یعنی این طبیعت همان است و این آدم ها همان، ولی عکس العمل ما اینجا شهری شده و دور از عاطفه است. این به نظرم از دو جا ناشی می شود یکی هاله گشت ارشاد و بسیج و کمیته که سالهاست بالای سر تهران بوده و یکی هم این عادت کردن بیهوده به از دست دادن موقعیت های دم دستی که نمی دانم از کجای فرهنگمان می آید.

 راه که می افتیم مامان غر می زند که دیر است و تاریک می شود، اطمینان می دهو که قبل از تاریکی برگردم. خودم غر می زنم که به تاریکی نخوریم، قول می دهد که برگردیم. یادم می رود که در تاریکی قبلن کلی کوه پیمایی کردم. این خوب نیست. در تهران جرات نداری بروی کوه شب چادر بزنی چون یا پلیس مزاحم می شود یا دزد یا معتاد های نیمه شب، در حالیکه در دور دست ترین و بی ساکن ترین جاهای لرستان و کردستان هم خوابیده ای قبلن و هیچ اتفاقی نیفتاده و ریسکش را هم پذیرفته ای. چیزی که مشترک نیست در این جاها پلیس است و معتاد های نیمه شب. من از اینها بیشتر می ترسم. از حیوان که نمی ترسد آدم، فکر چاره می کند فقط. خلاصه که دلم برای تهران می سوزد خیلی. می توانست برای خودش کس بهتری باشد ولی نیست. حالا نه که ما هم کیف نکنیم از زیر و رویش ها، نه. جا داشت بیشتر حال می کردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط   | 

سال که تمام شد فکر کردم روش سنتی جمع بندی سالی که گذشت آنقدرها هم بی حاصل و کلیشه نیست. سعی کردم بنویسم چقدر چه ها سخت بوده، چقدر کجاها خوش گذشته، بلکه دانستم کم هم خوش نگذشته.

سال سختی بود واقعن سرجمع. الان که دارم می نویسم دارم لبخند می زنم و می گویم بد جوری تلخ بود. شاید به اندازه همه عمرم اشک ریختم و تلخی کردم و فریاد کشیدم.الان اما آنقدر هوا بارانی ست و تگرگ خودش را می کوبد به پنجره و قیافه کوچه و ماشین ها و مردم دوان دوان بامزه است که انگار نه انگار که سخت بود. خوب نبود خب. انگار آرزوی عمرت یک ماشین خیلی گران مسابقه ای باشد که و حالا خریده باشی اش، بعد به جای پیست و احتیاط کاری برده باشی اش ادونچر بازی توی جاده کثافت وصله پینه داغان و رانده باشی تا آخرین سرعت، بی که حواست باشد مال این جاده نیست، این ماشین اصلن از اساس همانی نیست که باید همه سرمایه ات را خرجش می کردی. بعد در عین اینکه طول راه سخت گذشته و کیف ماشین را نبردی به خاطر راه، آخر سر با هزار تا سرعت کوبیده باشی اش توی کوه کوه خارداری که تمامش را برق وصل کرده باشند. ماشین که به گا رفته هیچ، از خودت هم چیز زیادی باقی نمانده باشد.

این تازه بهترین تعبیر است که فکر کنی ماشینت ماشین بوده و قصدی نداشته و قدرتی نداشته. یاد قدرتش باید هی نیفتم که...

یعنی بدتر از این نمی شود ها. یک چیزی داشته باشی که فکر کنی آخر خوشبختی است، بعد بشود کاندیدای بزرگترین فاجعه زندگی. تمام نشوی، بمانی ولی به ترحم انگیزترین وجهی. اعصابت، غرورت، رویایت، خلاصه همه چیز به گا رفته باشد. این جور شروع شده بود پارسال. خب نتیجه اش این شد که تمام سال در حال لیسیدن خودم بودم که جای سوختگی ها خوب شود. آسان نبود، خوش نگذشت، چس ناله زندگی ام را پر کرد، ته مانده هایش هم همین. آسان نیست اصلن که دلت خنده بخواهد اما به تلنگری فرو بریزی و ویران شوی. خانم مشاور می گوید این این دو سال جای ده سال تجربه داشته و پختگی، راضی است اما حواسش به ده سال خستگی به جای دو سال نیست اصلن.

چند روز پیش ها یک فیلمی می دیدیم از مهمانی دو سه سال پیش خودمان با حضور ماشین مسابقه بنده. سمیرا گفت آخی چه جاش خالی و من به مثابه ماده ببر زخمی غریدم که کوفت. دست خودم نبود. آرام بودم ها، اما یک چیزی آن زیرها وول می خورد وقتی کسی دلتنگی می کند که به این زودی ها درمان نمی شود. چشم های آدمها گرد شد از بس که ندیده بودندم اینهمه خشن آن هم وسط کر کر خنده و خوشحالی. به قول سیما تصویر پارادوکسیکالی دارم در ذهن آدمها که نمی گذارد غمم باور پذیر باشد. همیشه پر ازمعاشرت و گردش و تفریحم و نیشم باز و صدای خنده هایم هواست و حرف درد دل که بشود با همان لبخند پهن می گویم که حالم خوب نیست اصلن. حالم انقدر عمیقن خوب نیست که می توانم با لبخند عاقل اندر سفیه نگاهش کنم ولی عوض نمی شود هنوز. آن ماشین مسابقه درست در مرکز دنیای من ترکید و حالا حالا ها انگار باید خرده های دنیایم را جمع کنم از اینور و آن ور. این است که نمی بخشمش. قادر به بخشیدنش نیستم و از هر همراهی که سرعتش بیشتر از الاغ باشد فراری ام...

بخش دومی دارد پارسالم به جز این لیسیدن که به قصد لیسیدن شروع شد اما شد بهترین لذت این سالها. سفر و چادر و کمپینگ و کیسه خواب در جنگل و کویر. تا قبلش نمی دانستم چه طبیعت دوستی هستم. حالا اما دلم غنج می رود که بهار آمده باز و می روم سراغ وسایل کوه و چادر و بساط که حالا رسمن تکمیل است. دوچرخه هم خریدم که لابد یک کارهای بامزه ای هم با هنرنمایی دوچرخه انجام بدهم. از بین این همه آدم جدید پارسال یکی در صدر جدول ماند. رفیق و همراه هر سطحی از پیاده روی و کوه و سفر و دوچرخه و خرید و معاشرت. شاید هشتاد درصد خنده های شش ماه اخیرم مدیونش باشم. از آن آدم هایی که دوست داری ده سال دیگر با بچه ات دستش را بگیری بروی سفر و خاطره روزهای جوانی را مرور کنی که چه همه دوست بودیم و دوست داشتیم و خوش گذشت. با همه خوبی اش اما مردم نیست. آن کسی که باید باشد نیست.اما دوست؟ شک نکن . به قول خودش خیلی وقت بود انقدر نخندیده بودم و انقدر خوش نگذشته بود در زندگی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط   | 

یعنی انقدر خودم را کنترل کردم که تمام تنم گزگز می کند.

سر کوچه خواهر جان همینجور بدو بدو داشتم می آمدم که یک صدایی گفت خانوم ببخشید. یک روسری مثلثی بزرگ حریر یا وال زرد قناری (همان که پارچه اش بافت دارد ولی نازک است و آن ورش پیدا) بود روی یک پیرزن مو مش که می خواست یک زنگ بزند به شماره تهران. به زن پشت خط هی از مژگان گله می کرد که تلفنش گفته شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد در حالیکه مژگان در شبکه بوده قبلن و الان دارد عروس بازی در می آورد. شش هفت روز مانده بود خانه خاله اش که معلوم نیست چقدر پیر بوده تا اینکه خسته شده و بچه های خاله آمده بودند برده بودنش مسافرت و این مانده بوده چه کند تا شب که پسرش از سر کار روز دوم سالی برگردد و ببردش خانه. خانه خودش به قول خودش پایین تر از کرج / حصارک بود و سختش بود برود تنها. زن پشت خط آن یکی عروس بود که خانه دختر خاله اش بود و سال پدرش بود همین روزها و کلی مهمان داشت و هیچ تعار هم نزد به پیرزن که بیاید برش دارد از خیابان یک جایی که زا به راه(زاد راه؟) نماند همینطور تا شب که شوهرش برگردد از سر کار. بعد از کلی غیر مستقیم درخواست کمک کردن و عروس به روی خودش نیاوردن یک بار آرام و با خجالت پرسید که بهتر است به نظر زن که برود آریا شهر تا او برود دنبالش ببرد خانه یا که خودش برود کرج تنها و پشت بندش هم گفت برود کرج با آن پای پلاتین معلوم نیست کی بتواند برگردد باز. نگاه به پایش کردم که کش مشکی پوشیده بود با جوراب رنگ پای پر رنگ شل که روی مچ پا چروک خورده بود و از روی پای راست هم گوشه دستمال که کرده توی کفش واکس خورده بیرون آمده بود. هی زن پشت خط می گفت چرا نماندی خانه خاله تا شب، هی می گفت خسته شدم از بس پذیرایی کردم. بعدم که آمدند بردندش سفر، منم گفتم زنگ می زنم می روم پیش بچه هایم. من داشتم به پستان هایش نگاه می کردم که در جایی نزدیک کمر، راستی پایین تر از چپی بود و دست ها و لب هایش که بدجور می لرزید، نه از ناراحتی، از پیری. مانده بود بین غرورش که بشکند و بگوید بابا بیایید من را از وسط خیابان بردارید و بین خستگی و پذیرش دل شکستگی که پسرها و عروس ها کارهای واجب تر از او دارند.

 تمام تنم زق زق می کرد که بگویم بابا بی خیال این بچه ها. پاشو بیا خانه ما بنشینیم با هم ناهار درست کنیم و گپ بزنیم و چایی بریزیم و پشت سر بچه ها و جوان های این دوره و زمانه حرف بزنیم. هی حرص خوردم که چرا خانه ندارم از خودم که از خیابان دوست پیدا کنم این جور و ببرم خانه همینطور سرزده و تا شب همه تلفن ها و قرارها را بپیچانم بنشینم به زن بازی و خانه داری و عشق کردن. به جایش لبخند زدم و حرص خوردم و آرزوی سال خوب کردم و عذر خواهی که نتوانستم کاری بکنم. در جواب هم لبخند گرفتم که این کار نبود؟ این که وایسادی تلفن دادی زنگ بزنم؟ خدایی دوست غرغروی خوبی می شد. حیف. ترکیب موهای مش بیرون ریخته و چادر رنگی توی کیسه دستش واقعن ناز بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط   | 

یک انگشتر پایی داشتم که از هند آمده بود. هندی ها می زنند به انگشت اشاره پا. بی فایده. برای من ٍ خیابان گرد اهل پیاده روی کاملن مزاحم و پوچ. دوستش داشتم خیلی. می زدم به انگشت کوچک دست چپ. انقدر بی آزار بود که هیچوقت در نیامد کم کم از دستم. حتی وقت خواب، حتی وقت حمام، وقت تمام سفرها و مهمانی ها. انگار چسبیده باشد به انگشتم.انگار نه انگار که شاید به انگشتر بغلی نیاید وقت عروسی رفتن. خیلی نازک و پرپرو بود طفلک. از اینها که برای تنگ و گشاد شدن از یک طرف باز مانده اند. دیگر در نمیاوردم. زیرش سفید مانده بود و بقیه انگشت زیر آفتاب تیره . آنقدر سیاه نشده بودم که همینطوری سر خود بشود فهمید ولی وقتی مقایسه می کردی با رنگ پارسالم از زیر انگشتر معلوم می شد که چه سفید یخی بودم. جایش فرو تر هم رفته بود، جا انداخته بود رسمن. یک روز توی حمام از دستم افتاد، رفت زیر پا و شکست. از بس تنگ و گشاد شده بود ضعیف شده بود طفلک. خلاصه که شکست، درست از وسط، شد دو نیمدایره کامل. گذاشته بودم بکنم گوشواره که مامان مثل همه این سالها که فکر می کند همه چیز آشغال است و باید دور ریخت در یکی از تمیزکاری هایش دور انداخته بود.

. بچه تر که بودیم مامان اصرار داشت عین دوقلوها لباس بپوشیم و همه چیزمان عین هم بود. فوقش یک اختلاف کوچک توی رنگ. ما دوست نداشتیم طبعن. بزرگ هم که شدیم اصرار داشتیم عین هم خرید نکنیم، گیرم که با هم کمتر جایی می رفتیم و لازم نبود اصلن که همزمانی و هم مکانی خاصی بوجود بیاید. الان ولی یک جفت جغد گردنبند خریدم برای هردویمان که زمان نبودنش بیندازد گاهی و بیندازم گاهی. هیچوقت عادت نداشتم اینهمه دور بمانم و بی خبر. حتی وقت های کمتر معاشرت کنندگی مان. یک ارتباط عمیق تری داشتیم بچه گی، خیلی ناز. یک روزی که تنها رفته بود کوه برای خودش مثل خیلی وقت های قبل ترش، ته دلم عین مادرها می دانستم یک چیزی شده، مانده بودم تا برگردد بپرسم چه خبر. خبرش این بود که با شوهر الانش آن روز آشنا شده بود. اینقدر تیریپ تله پاتی داشتیم با هم.حالا دارد شش ماه می رود برای خودش و دل من هی هنوز نرفته تنگ می شود.حالا دیروز خواهر جان یک دستبند برایم خریده عین مال خودش. از این چرم های رنگی درسا. عین مال خودش. قرمز است و خیلی خوشگل. راستش؟ دلم عین بچه ها غنج می رود از داشتن یک چیزی عین همانی که بیشتر روزها دست خودش بوده و در سفر هم هست حتمن. خدا رحم کند ایندفعه. این یکی هیچ جوره به هیچ لباس شبی نمی آید. بی رنگ هم که نیست لامصب دیده نشود، قرمز. شخص قرمز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط   | 

خواستم بدانی به همین راحتی به دست نیامدی که به همین راحتی بروی

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط   | 

می دانی چطور آبرویت بر می گردد؟

مثلن یک روزی ده سال بعد بییایند بگویند پیغام فرستاده بودند برایت که عزتت زیاد است پیش مردم و اعتمادشان هر چه کنی خدشه دار نمی شود و اینهمه حرمت بی دلیل روی اعصابمان است. بیا برو سر صندوق با لبخند همیشگی رای بیانداز، ما هم به جایش میر را ول می کنیم. این که هر چه می کنی هنوز محبوبی و هنوز مردم احتمال حکمت پشت پرده و دانایی بی حدت را می دهند لجمان را در آورده. آبروی تو به جای سلامت میر.

آن روز لابد ما باز هم لبخند می زنیم که دیدید بی حکمت نبود؟ دیدید به ما و فرهنگ غنی خیانت نمی کند؟

امروز اما؟ خسته مان کردی

+ نوشته شده در  جمعه 12 اسفند1390ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط   | 

It always fascinated me how people go from loving you madly to nothing at all. It hurts me so much.

Here it is. One more, one less. Another wasted love story. Always the same for me. Break up, break down. Drunk up, fool around. Meet one guy, then another, fuck around. Forget the one and only. Then after a few month of total emptiness start again to look for true love, desperately look everywhere and after two years of loneliness meet a new love and swear it is the one, until that one is gone as well.

There’s a moment in life where you can’t recover any more from another break up…

"Marion, 2 days in Paris"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط   |