شده که اعتراف بزرگی کنی در ملا عام؟

 شده که قایم کردنی ها رو بکشی یهو از ته بقچه بیرون و ولو کنی کف زمین؟

شده که خودت رو و خواسته ها و کرده هات رو بذاری در معرض؟ در طبق اخلاص؟ بی باکِ قضاوت؟ بی ترس ِ ملامت و شماتت؟

شده که فریاد کنی خودت رو یهو ؟ اون هم اونجا که نباید؟

شده که بنازی و ببالی به تاریک ها و تیز ها و دور های زندگیت ٬صرف اینکه خودِ خودت بوده در اون لحظه؟ در اون لحظات؟

که قدت بلند شه و گردنت کشیده به یادآوری آنچه که کردی؟

که خودت رو بذاری تو سینی جلوی مهمان نشناخته٬ مهیای هر بازخوردی؟

بعد که گذاشتی و گفتی و صدات پیچید دور سرت و دور زندگیت و برگشت ٬یهو به خودت بیای که وای معترفِ بی آبرویِ بی پناه ِ درک ناشده ای که منم؟

اون وقت لنگِ تاییدی و لبخندِ پشت گرم کننده ای بمونی بین زمین و هوا و دستهات یخ کنه ٬و دقیقن  در همین لحظه برزخی اس ام اس ی برسه از دور٬ از خیلی دور -دور از لحاظ ذهن-٬ اما از همانجا که باید٬ بعد خون پمپاژ کنه به دورترین نقاطت از مرکز وجود حتی ٬بس که به وقت بوده٬ بس که پناهت داده٬ بس که مُهر تاییدت بوده. بعد پهن شی دوباره روی صندلی و گودی کمرت رو پر کنه اون برجستگی طبی ش و آرامش بعد از طوفانی راه بگیره به کل وجودت؟ که قدت دوباره بلند شه و چشمات دوباره براق؟

خب برای من هم شده.شد.

پ.ن.۱.حواسم هست که باید سلام کنم با لف و نشر مرتب لاله خانم و آقای سال بالایی.

پ.ن.۲. درست که من "که" زیاد دارم دوست نشناخته. ولی این "که" گریز ناپذیر است گاهی. حرف تعریف است. اضافه کمکی ست برای درک خودم. برای مکث. ایستایی در لحظه. غلط هم که باشد به لحاظ انشا باکی نیست٬ چون من نویسنده نیستم. می بینی هر بار که میروم سراغ خودم بیشتر می شود٬ خودش را پرت می کند وسط جمله ها ٬وسط حرف ها. اما دقتت و توجهت را دوستمندم. جدا. آدم است دیگر گاهی دلبسته چیزهای غلطی می شود. خوب می شود لابد.

پ.ن.۳. آدم ها می توانند بد باشند٬ دل شکسته باشند٬ کم منطق باشند٬ گاهی پفیوز باشند٬ اما هنوز دوست باشند. هنوز نگاهشان آرامش بپاشد به زندگی. هنوز لبخندشان کافی باشد.کافی بود آقا. لازم و کافی بود.