لابی - دام - دار
هر دو هفته ای به اندازه یک هفته از آقای لابی من شیفت شب متنفرم. هر شب از این هفت شب٬ بین ساعت های دو تا چهار صبح به محض رسیدن به پشت در شیشه ای لابی اخم می کنم و به حالت سه رخ ( حالت تمام عکس های کودکی خواهر و برادر بزرگترم در آتلیه عباس آقا) سر خم کرده و حجم ان و عقده ای بودن خودم رو در برخورد با آقای لابی من هزاربرابر می کنم تا بتونم در دوئل ِ هر کی بیشتر اخم کنه حق با اون تره برنده شم. تقه ای به در شیشه ای می زنم و نگاهِ شماتت بار ِ آقا شما مسئول شیفت شب هستین و نباید خواب باشین می ندازم به یارو و صبر می کنم هیکل گنده واقعن تنومندشو تکون بده و دستشو بذاره رو دکمه کوفتی و درو باز کنه. تنومند واقعن کلمه درستی برای آقاست. چهارشونه و قدبلند و بسیار درشته. اخم شدید و پر رنگِ کارگری داره با سبیلای محکم و غلیظ. جثه ش بیشتر می خوره یه کشاورز ـ دامدار ِ بسیار زحمتکش باشه. به عقیده من نصف اخم های شبانه ش به من ِ معصوم به خاطر نارضایتی شغلیشه. جاش اینجا نیست خب. مردِ دشته اصلن. باید هر روز لا اقل با دو تا گاو سر و کله بزنه تا آروم شه. اون میز کوچولو و شرح خدمات در حد پرسیدن این که کی هستین و با کدوم طبقه کار دارین در شانش نیست حقیقتن. حافظه ش هم کفاف این شغلو نمی ده. هزار باری اسم و رسم منو پرسید تا یادش موند. اسمشو نمی دونم. این هفته ها عمومن بهش می گم مرتیکه شیفت شب و دو هفته میانی هم اسمش می شه بداخمه. اصولن روابط خوشی با هم نداریم.
روابط صمیمانه مون هر چهارده شب ری ست می شه و هفت شب خصمانه می شیم باز. جوری نگاهم می کنه که انگار می خواد بگه من باید واسه یللی تللی های شبانه تو بدخواب بشم مدام؟ این ساعت وقت ِ برگشتنه؟ سه صبح کدوم دختر با شخصیتی بر می گرده خونه؟ دکمه هات چرا بازه؟ یقه ت چرا معلومه؟ سرسام گرفتم از تق تق پاشنه ت. با کی بودی تا حالا؟ نبود یه دو هفته راحت بودیما... جوری شماتت می کنه و با نگاهش می شوره پهنم می کنه که در تمام عمر پر شکوهم بابام یک صدمشو نکرده باهام. نیت کرده با نگاهش تربیتم کنه. موفق هم بوده. شده شب هایی که حرف های آخر شب توی ماشین رو کوتاه کردم که زودتر بیام تو و از شر نگاهش خلاص شم. حتا شب های محرم از پوشیدن مانتو قرمزه خجالت کشیدم. آدم ِ خاصیه.
جدیدن ولی داریم به یه توافقی می رسیم با هم. تقویمم دستش اومده. فهمیده که منم اون ساعتا خسته م و بدم نمیومده زودتر بیام بگیرم بخوابم. ولی چاره چیه. باید همه معاشرتا و کارا رو فشرده بکنم تو هف روز دیگه. وقت کم میاد. می کشه به آخر شب. تازگی وقتی می رسم با نوک انگشت یه تقه نرم می زنم به شیشه. خوابش سبکه ماشاللا با اون هیکل. درو می زنه سرشو میندازه پایین که چشم تو چشم نشیم. بلد نیست اخم نکنه خب. نگاه نمی کنه. اوج حسن نیتشه. منم وایمیستم در پشت سرم بسته شه. که اگه نشد خودم ببندم تا مجبور نشه پاشه از جاش. نزدیکای آسانسورم یه شب به خیری٬ خیلی ممنونی چیزی یواش می پرونم. اونم یه جوابی می ده زیرلب غرولند طور. چهارده روز میانی هم سعی می کنیم تو ساعتای معقول تر به هم محبت کنیم. انواع روز به خیر و حالتون چطوره و دست شما درد نکنه و لطفن این قبضو ببرین بالا و این چیزا. دیگه وقتش رسیده یه شب برم بشینم کنارش بگم بابا وا کن اون اخما رو دلم گرفت. چی تو دلته که اینهمه غمینی؟ بشین تعریف کن برام رفیق شبانه.
کوتائو - انزلی / هیچ - ده
این جور بود که ما کوتائو بودیم و شب جشن اسنورکل تست بود٬ یک جور جشن فارغ التحصیلی برای دایو مستر ها. مراسم در بار ِ بَنز مجاور ساحل و یک متر بالاتر از سطح ِ شن برگزار می شد. آدم های مسابقه انقدر مشروب استاندارد و غیراستاندارد ِ مخلوط با شن و آب ِ اقیانوس خورده بودند برای برد ِ تیمشان که تا صبح هر گوشه جزیره یکی را در حالِ خالی کردن ِ محتویات معده پیدا کنی و فردا صبحش دو ساعت دیرتر از روزهای قبل زندگی جزیره شروع شود٬ آن هم با خاطرات هنگ اوری های شدید و دیده شدن ِ مقام مسئول معتمد ِ مسابقه در حال قاطی کردن مشروب های پارت آخر با آب ِ شور و آت و آشغال. مسابقه که تمام شد پسرکی شروع کرد روی کف چوبی بار آتش بازی های عجیب و شعبده طور کردن و ما مدام جیغ زدیم و کف زدیم و با غریبه هایی که هر کدام به یک زبان بودند رقصیدیم. مست تر ها دیوانه وار یک متر را پایین پریدند و لباس هایشان را در فاصله ۲۰ متری تا ساحل یکی یکی جا گذاشتند روی شن ِ نرم ِ سرد ِ تمیز٬ تا لخت به دریا برسند و تنی تر کنند. فِدِره بنا به عادت هر شب ِ مستی٬ لخت ِکامل شد با آن بدن ِ یک ماه زیر ِ آفتاب ِ استوایی سوخته و هیکل تراشیده و دوید به آب. من نشسته روی پله های چوبی ِ بار با آن موزیک عالی و آن همه مرد ِ جذاب ِ اهل ِ هر نوع معاشرت داشتم حسرت ِ نبودن آدم های آشنا را می کشیدم. آدم های آشنایی که یک دهم یکی از اینها هم داف و پلنگ نبودند و لختشان دیدن نداشت اصلن. وسط بهشت نشسته بودم و هیزی ام نمی آمد و عجیب بود هم از من. دلم یکی از دریاهای شمال و جنوب مملکتم را می خواست بدون شیشه خرده و زباله و پلیس ِ ضد ِ شعف٬ با جمعیتی برابر ِ آدم های بار ِ آن شب و همه آشنا و قدیمی٬ که هر بار پیکی بلند کنم به سلامتی کسی و یکی خاطره ای بپراند یا لودگی یا چیزی و جمع همزمان منفجر شود از خنده یا تعجب یا رقص یا هم خوانی ِ آوازی. یک جوری دلم برای آنهمه متریال ِ دسترس اما ممنوع عمیقن سوخته بود.
این بار رفته بودیم انزلی برای عروسی ِ آدم هایی برای من غریبه و برای دوست پسرْ دوست صمیمی٬ در رشت. یک مجموعه کاملی در اختیار گرفتیم شامل اتاق ها و حیاط و همه چیز. سکویی بتنی بود در ضلع شمالی٬ یک متر بالاتر از ساحل و حیاط مجموعه از دو طرف٬ به عرض دو متر که نیمکت های ثابت بتنی ای داشت برای نشستن و غذا خوردن و ساحل را تماشا کردن. بعد از دو روز حس کردیم حق مسلم مان است حالا که دیواری بین ما و ساحل نیست٬ حجابی هم نباشد وقتِ پیاده روی ِ اول صبح یا ته ِ شب. شب ِ بعد از عروسی یک جوری پاگشا کردیم عروس و داماد را با مهمان های وطنی و فرنگی شان. شدیم یک مهمانی سی نفره. روی سکوی ساحلی ِ بی واسطه مان کباب و عرق مبسوط خوردیم و بساط کردیم و زمین چمن ِ گشوده مان هم شد پیست رقص. مستی که بالا زد زدیم به دریا با همان لباس های مهمانی و رها. خیس و ذوق مرگ برگشتیم به زمین چمن که حالا شده بود حلقه گیتار و آواز. البته که هر دو اتاقی یک تلفات ِ هنگ اوری لا اقل داد تا صبح اما هر چه شد به آنهمه خوشی و ولنگاری می ارزید.
آدم ها برای من همان قدر ِ کوتائو غریبه بودند و هم کلامی ام همانقدر بود حتی کمتر٬ فرقش برای من اما دوست پسری بود که تمام شب در ساحل خزر از آغوشش جنب نخوردم و حس ِ در خاک ِخودم هر آنچه خواهم کردنی که داشتم. برای آنها هم گردهمایی همه دوست های رفته و مانده بود بعد از سالها و بغض ِ شادی ای که ته چشم همه شان بود و یک نفر هم سعی نکرد با نوستالژیک کردنِ فضا لذت ِ لحظه را خراب کند و بار ِ دلتنگی را زیاد.
کلن این که به همین سادگی می شود هیچ اتفاقی نیفتد و هیچ قرآن خدا غلط نشود و ما همان کنیم که خوشمان می کند و دلمان اینهمه نگیرد که چرا نمی شود داخل مرزها با آدم های زیاد و دوست داشتنی خودمان عشرت کنیم خب.
خسته٬ مستاصل٬ عصبانی٬ غمگین٬ دل مرده ... ( کلمه درستشو پیدا نمی کنم)
هر چه آدم ها نزدیک تر٬ رفتارها پیچیده تر٬ غیر قابل هضم تر و دور از پیش بینی تر.
درد / آمپول ویرجین
آدمی هستم که زده در ابتدای یک روز کوهنوردی پای راستش رو شل کرده و با وقاحت ۱۱ کیلومتر روی پای شلش راه رفته در شیب زیاد و مدام از درد به خداوندیگار یکتا فحش های وطنی و فرنگی داده٬ به تشکیل کمپین حمایت از انسان های چلاق فکر کرده٬ همه درد کشیده های عالم را دعا کرده٬ به همه نفرین هایی که در زندگی شده به دلیل سلامت بیش از حد و عدم درک درست از درد و مرض فکر کرده٬ همه آدم های عصبانی و خسته از فرط درد فیزیکی را درک کرده و روز تعطیل خود را به پایان رسانده و همه اینها دلیلی نداشته جز درد ویرجین بودن.
امروز هم بعد از ۳ روز رفته دکتر و هرچه ننه من غریبم در آورده دکتر در مقابل امراض واقعی مردم جدی اش نگرفته و نهایتن دو تا دارو نوشته. به تنهایی رفته داروخانه و در لحظه دریافت دارو متوجه شده که یکیش آمپول بوده و خب گفتن نداره که جز واکسن و دو بار خون دادن با زور و بلا٬ در تمام عمر پر شکوهش سوزن دیگری وارد بدنش نشده و نامبرده از آمپول به حدی می ترسه که وقتی خانوم داروچی کیسه رو داده دستش درست مثل دختربچه ۳ ساله چشماش پر اشک شده و بغض کرده و رفته تزریقاتی و باسنش رو سپرده دست پیرمرد نقاش/آمپول زن. باقی روز رو هم از احتمال نرفتن به کمپینگ خرداد و دیگر مصایب هستی زیر پتو اشک ریخته.
مسابقه کی بدبخت تره
یک جایی فهمیدم که اصلن خاص نیستم. تقصیر «ن» شد شاید. به نظر من دختره مال خاصی نبود. یک بار هم بیشتر ندیده بودمش ولی انقدر داستان های دانشگاه « ر » زیاد و قیافه ناراضیش جدی و صداش قطعن زیبا بود که باور کردم دختره مال خاصی نیست و ارزش غم خوردن ندارد. هیچ کدام داستان ها هم به نظرم مهیب خاصی نبود البته و خیلی به گوشم کودکانه می آمد که آدم بعد از این همه سال هنوز به دل بگیرد حماقت های سال های مشنگی دانشجویی را . به خصوص که آن روز هم داشتم تمام کارهای دختر را توجیه می کردم و سعی می کردم درک کنمش و بدرکانمش به « ر». لابد حال فمینیستیم بالا زده بود. در مجموع ولی حس خوبی به دختر نداشتم. به دلم ننشسته بود و تنها گناهش همین بود که خب برای من کافی بود. با «ن» که به هم زد خندیدم. باور نکردم که «ن» غصه بخورد و مهم باشد برایش. بعد که افتاد به ناله شبگیر و مصیبت زده گی کمکم باور کردم که شکست عاطفی حقیقی اتفاق افتاده و باید جای مسخرهگی دوستم را ساپورت کنم و به جای اینکه هر بار شکست دم دستی و حقیرش از دختری که به دلم راه نیفتاده رو با شکست بزرگِ پر اهمیت و تاثیر گذار و جدیِ خودم مقایسه کنم و با نگاهِ خمار ِ همه چیز دان از بالا نگاه کرده و راهکارهای بیهوده و قوانین غلط صادر کنم شروع کنم به باور ِ اینکه چیز ِ هر کسی در زندگی خودش مهم ترین و بزرگترین چیز ِ دنیاست و بقیه درام ها نسخه آزمایشگاهی و سوسولی ماجرا هستند. انگار که «ر» راست گفته باشد و من از همه توقع دارم به تجربیات تلخم با دقت گوش بدن و بهشون احترام بگذارن و حاضر نیستم پشت سر بگذارم و فراموش کنم. انگار که لذتِ داشتن یک درام بزرگ در زندگی آنقدر زیاد باشد که حاضر به ترکش و تبدیل شدن به یک آدم معمولی ِ بی غم نیستم. این جمله آخری البته تحلیل خودم بود.
از اینجا البته شروع شد متاسفانه ولی تمام نشد. من یک نیم نگاهی به دورم کردم دیدم اووووه. چیزی که زیاده شکستِ عشقی و یار ِ فرنگ رفته برنگشته و آدم ِ رابطه گریز و دوره های طولانی ِ غمپاشی ِ عمیق و یک هو دیدم وه که من چه معمولی و تکراری و محصولِ شرایطِ عمومیِ جامعه م. یعنی هیچ مصیبت یونیک و تجربه متفاوت و مال خودی ندارم. فرق داستان ها فقط توی زمان بندی و کانتکست و دیالوگ ها و اینهاست ولی موضوع همیشه همینه و خیلی ها هم تجربهش کردن نه فقط یکی دو تا ده تا از آدم های دور و بر. بعد شروع کردم به از خودِ تکراریم شاکی شدن و انفجارم در لحظه ای بود که جانِ دلی داشت از تحت تاثیر عمیق ِ یک از مرگ گریزی حتمیش می گفت در ۸۸ و اینکه چقدر نادر بوده در زندگیش و چه چیزهای زیادی به گا رفته بعد از اون در اعصاب و روحیهش و من یادم افتاد که سر نماز جمعه همین آقا بالای ۱۶ آذر یک تفنگی توی صورتم نشانه رفته بود و خالی شده بود و صدای مهیبی هم داده بود و من خشک شده بودم عین فیلم ها و «ح» دستم را کشیده و فراری داده بود مثلن که زنده بمانیم.بعدن فهمیدم یک تیرهای تقلبی ِ صرفن ِ صداداری بودند برای ترساندن و خب گفتن ندارد که من را تقلبی نترسانده بود و من هنوز هم فکر می کنم از مرگ جسته م. یاد ِ اینها که افتادم منفجر شدم و داشتم با عصبانیت برای آدمی که یکی از هولناک ترین اتفاقات زندگی اش را به دوست صمیمی اش می گوید توضیح می دادم که هیچ هم خاص نیست و هیچ حق ندارد که زندگی اش تاثیری بگیرد از اینکه شاید می مرده و فکر کند به این که آدم بغل دستی واقعن مرده و این اتفاقات برای ۸۰ درصد ما که در خیابان بودیم افتاده و ما هیچ خاص نیستیم و مصیبت هایمان بی ارزش و تکراری و کپی شده ست.
حالا ماندم با این من ِ جدیدِ غیر خاص ِ مثل همه چه کنم. راه حل اولم حواله دادن همه این ها به جناح چپ دوستان مذکر و دل کندن از ژستِ غم ِ دنیا چشیده و مسلط بر همه چیزه. قطعن دلم تنگ خواهد شد اما خب چاره ای نیست. نمی شود به اسباب بازی ای پز داد که دست همه بچه ها هست.
* آهان. در ضمن همه اینها تحت تاثیر لحظه ورود چندلر به کلینیک فیلان در سریال Go on می باشه و احتمالن به همین سرعت که جوگیر شدم بی جو هم خواهم شد.
گلام گون
چرا آسیه خانوم ها انقدر تمیز اما کم حافظه هستند؟
اتاق من همیشه ویرانه. چاره ای هم نیست به زعم خودم. یعنی بهتر از این نمی شه سی سال زندگی رو توی دوازده مترمربع جا داد. اون هم نه سی سال یک آدم طبیعی٬ بلکه زندگی در سیستمی که ورودی داره و خروجیش تقریبن صفره٬ مگر وقت هایی که مامان دور از چشمم چیزهایی که لا اقل سه سال استفاده نکردم رو دور می ریزه. خیلی وقت ها نمی فهمم حتی٬ از بس که اون چیزها واقعن اضافی و دور از چشمن. دبیرستانی و تب دار طالع بینی که بودم یک صفتی از زن شهریوری برام خیلی مهم و سندی بر تایید خوبیم بود. این زنان در ظاهر بسیار شلخته و آشفته ن ولی در همون آشفتگی جای دقیق هر چیزی رو می دونند٬ مثلن اینکه فلان شماره تلفن رو گوشه پاکت زرده که لای تقویم کوچیکه س نوشته ن که حالا زیر پولیور جدیده س گوشه کشوی سوم تو جای لباس زیرا. حالا نمی دونم انقدر از این توصیف خوشم اومده بود که واقعن تمرین کرده و چنین حواس جمع شدم در اتاقم یا حقیقتن طالعم من رو به این شلختگی و دقت هم زمان واداشته.
تازگی البته این تمیز نبودن معضلی شده در مغزم.تقریبن هر روز که بیدار می شوم یک بار اتاقم رو مرتب می کنم٬ همه لباس ها توی کشو و کمدهای خودش٬ کفش ها در طبقاتشون٬ کتاب ها روی میز٬ کاغذها مرتب٬ در کرم ها بسته٬ لوازم آرایش توی کیفش٬ جلوی آیینه مرتب و خلاصه که عالی. به جز جارو کردن و تی کشیدن که بی زار و فراری ام ازشون و گردگیری البته.ولی به محض یک بار خروج از منزل و بازگشت همه چیز مثل اول صبح میشه٬ بس که بلد نیستم وقت انتخاب لباس٬ رد شده ها رو بذارم سر جاش و یکی دیگه بردارم و البته وقت برگشت به سرعت لباسامو در نیارم و پرت نکنم این ور و اون ور.
در این وضعیت کارگر خونه یک جور موهبت و مصیبت هم زمانه. خیلی وقت ها شده که در اتاقم راهش ندادم و گفتم خودم تمیز می کنم و حتی شیشه ها رم نمی خوام برام تمیز کنه٬ چرا که تحمل حضور یک غریبه در قلمرو ام و جابه جا کردن سر خود چیزهایی که از نظر مامان آشفتگی مطلق و از نظر من خیلی هم به جا و درسته نداشتم. این سری به محض دیتکت کردن صدای کارگر دویدم توی اتاقم و در رو بسته شروع کردم بنا به قانون خودم مرتب کردن٬ به حدی که خانوم بتونه بعدش وارد بشه و به زمین جهت جارو کردن و تی کشیدن دسترسی پیدا کنه. اونقدر تاکید کردم هر بار که به میزها دست نزن و هیچ اشکالی نداره فقط جارو کنی بری که خدا می دونه.با این همه بوی بعد از عزیمت کارگر از خونه رو خیلی دوست دارم. خیلی حس بهداشت مطلق میده به آدم و من هم دیشب بعد از مهمانی با عشق به خانه تکانی و کارگر هفتگی و اینها خوابیدم. از صبح اما جرات ندارم برم سمت میز توالت چون هر آینه ممکنه سکته کنم از مدل ردیف کردن به قد جعبه ها و عطر ها و کرم ها. فاجعه س. و من همیشه فکر می کنم چرا حافظه کوتاه مدت این خانوم ها انقدر ضعیفه که بعد از یه گردگیری ساده همه چیز باید انقدر در بدترین جای ممکن گذاشته بشه. هان؟
فنای بی خود و بی جهت یک کباب خوب در یک روز خوش باد
شد شش ساعت. از اول قهر و عصبانیت تا سر اومدن صبر و آشتی. اون هم نه شش ساعت واقعی. سر ظهر که قهر کردیم همینطور عصبانی که دوازده فروردین رو بالا میومدم و تو دلم می گفتم عمرن زنگ بزنم بهش یا عمرن جواب بدم٬ هم زمان فکر می کردم که چه هوای خوبیه امروز و الان که اومد آشتی کردیم بریم یه قدمی بزنیم دو تایی و یه ناهاری بخوریم٬ حالا شاید فردا کار کردیم اصلن٬ بس که حیف هوا. زنگ که نزد و من رسیدم خونه و با هزار مصیبت پای تلویزیون و کامپیوتر و کالوینو سر خودمو گرم کردم که مثلن قهر بمونم و کوتاه نیام و مواضعم رو حفظ کنم٬ تا دست آخر سر شش ساعت دیدم که چه کاریه و خودم زنگ زدم که بیا ازم عذرخواهی کن و آشتی کنیم و چه کاریه.
عوض شدهم در طی سال ها و راضیام از این تغییر به شدت. قبل تر ها ناراحت که می شدم زمین و زمان توی سرم به هم می ریخت. هزار تحلیل و توضیح ذهنم درست می کرد که یک اختلاف نظر یا بحث ساده رو به فاجعه تبدیل کنه و سرسام بگیرم و سرخورده شم. قهر می ماندم تا طرف متوجه اشتباهش بشود و نادم و پشیمان بیاید به عذرخواهی٬ تمام مدت هم از خودخوری و شلوغ کردن کم نمی گذاشتم در درون خودم. الان اما دلم نمی آید. وقتی کسی را دوست دارم خب دوست دارم٬ وقتی کسی دوست است خب دوست است٬ بحث سر هر چیزی حتی اگر همه حق مال من باشد نمی ارزد به خراب شدن نیم روز من یا نیم روز طرف مقابلم برایم. غرورم جریحه دار نمی شود که زودتر زنگ بزنم و آشتی کنم. خوشحالی ام و خوشحالی مخاطبم مهم تر از غرور وحشتناکم شده. کوتاه آمدن برایم آسان و حتی گاهی ارزش شده و این خوب است. خوشحالم از این ٍ خودم.
اعتراف
دلم می خواهد یک روزی به خودم بیایم و ببینم بخشیده امت و صدایت توی گوشم زنگ نمیزند. نه صدای خشم آلودت که فریاد می کشد از دوازده شب تا چهار صبح وطن٬ نه صدای مستاصل ت که فکر می کند من همه چیزش ام و دارم از دست می روم٬ نه صدای خسته ات که سوسیس فلان و استارباکس و دخترعمه بیشتر به هوشش می آورد تا من. نه. فقط دوست دارم یک روزی یادم برود صدای مهربانت را وقت گفتن ٍ "هیچ زنی دوست نداره مرد زندگی ش رو با کسی شر کنه".
دوست دارم خودم را تصور کنم که یک نیم نگاهی از سر شانه می کند به برگشته ات و لبخند محو رضایت آلودی می زند از سبکی فراموشی و پشتش را می کند و می رود٬ بدون اینکه انتظار شنیدن چیزی پایش را سست کند.به همین راحتی.