یک جایی فهمیدم که اصلن خاص نیستم. تقصیر «ن» شد شاید. به نظر من دختره مال خاصی نبود. یک بار هم بیشتر ندیده بودمش ولی انقدر داستان های دانشگاه « ر » زیاد و قیافه ناراضی‌ش جدی و صداش قطعن زیبا بود که باور کردم دختره مال خاصی نیست و ارزش غم خوردن ندارد. هیچ کدام داستان ها هم به نظرم مهیب خاصی نبود البته و خیلی به گوشم کودکانه می آمد که آدم بعد از این همه سال هنوز به دل بگیرد حماقت های سال های مشنگی دانشجویی را . به خصوص که آن روز هم داشتم تمام کارهای دختر را توجیه می کردم و سعی می کردم درک کنم‌ش و بدرکانم‌ش به « ر». لابد حال فمینیستی‌م بالا زده بود. در مجموع ولی حس خوبی به دختر نداشتم. به دلم ننشسته بود و تنها گناهش همین بود که خب برای من کافی بود. با «ن» که به هم زد خندیدم. باور نکردم که «ن» غصه بخورد و مهم باشد برایش. بعد که افتاد به ناله شبگیر و مصیبت زده گی کم‌کم باور کردم که شکست عاطفی حقیقی اتفاق افتاده و باید جای مسخره‌گی دوستم را ساپورت کنم و به جای اینکه هر بار شکست دم دستی و حقیرش از دختری که به دلم راه نیفتاده رو با شکست بزرگِ پر اهمیت و تاثیر گذار و جدیِ خودم مقایسه کنم و با نگاهِ خمار ِ همه چیز دان از بالا نگاه کرده و راهکارهای بیهوده و قوانین غلط صادر کنم شروع کنم به باور ِ اینکه چیز ِ هر کسی در زندگی خودش مهم ترین و بزرگترین چیز ِ دنیاست و بقیه درام ها نسخه آزمایشگاهی و سوسولی ماجرا هستند. انگار که «ر» راست گفته باشد و من از همه توقع دارم به تجربیات تلخم با دقت گوش بدن و بهشون احترام بگذارن و حاضر نیستم پشت سر بگذارم و فراموش کنم. انگار که لذتِ داشتن یک درام بزرگ در زندگی آنقدر زیاد باشد که حاضر به ترکش و تبدیل شدن به یک آدم معمولی ِ بی غم نیستم. این جمله آخری البته تحلیل خودم بود.

از اینجا البته شروع شد متاسفانه ولی تمام نشد. من یک نیم نگاهی به دورم کردم دیدم اووووه. چیزی که زیاده شکستِ عشقی و یار ِ فرنگ رفته برنگشته  و آدم ِ رابطه گریز و دوره های طولانی ِ غم‌پاشی ِ عمیق و یک هو دیدم وه که من چه معمولی و تکراری و محصولِ شرایطِ عمومیِ جامعه م. یعنی هیچ مصیبت یونیک و تجربه متفاوت و مال خودی ندارم. فرق داستان ها فقط توی زمان بندی و کانتکست و دیالوگ ها و اینهاست ولی موضوع همیشه همینه و خیلی ها هم تجربه‌ش کردن نه فقط یکی دو تا ده تا از آدم های دور و بر. بعد شروع کردم به از خودِ تکراری‌م شاکی شدن و انفجارم در لحظه ای بود که جان‌ِ دلی داشت از تحت تاثیر عمیق‌ ِ یک از مرگ گریزی‌ حتمی‌ش می گفت در ۸۸ و اینکه چقدر نادر بوده در زندگی‌ش و چه چیزهای زیادی به گا رفته بعد از اون در اعصاب و روحیه‌ش و من یادم افتاد که سر نماز جمعه همین آقا بالای ۱۶ آذر یک تفنگی توی صورتم نشانه رفته بود و خالی شده بود و صدای مهیبی هم داده بود و من خشک شده بودم عین فیلم ها و «ح» دستم را کشیده و فراری داده بود مثلن که زنده بمانیم.بعدن فهمیدم یک تیرهای تقلبی ِ صرفن ِ صداداری بودند برای ترساندن و خب گفتن ندارد که من را تقلبی نترسانده بود و من هنوز هم فکر می کنم از مرگ جسته م. یاد ِ اینها که افتادم منفجر شدم و داشتم با عصبانیت برای آدمی که یکی از هولناک ترین اتفاقات زندگی اش را به دوست صمیمی اش می گوید توضیح می دادم که هیچ هم خاص نیست و هیچ حق ندارد که زندگی اش تاثیری بگیرد از اینکه شاید می مرده و فکر کند به این که آدم بغل دستی واقعن مرده و این اتفاقات برای ۸۰ درصد ما که در خیابان بودیم افتاده و ما هیچ خاص نیستیم و مصیبت هایمان بی ارزش و تکراری و کپی شده ست.

حالا ماندم با این من ِ جدیدِ غیر خاص ِ مثل همه چه کنم. راه حل اولم حواله دادن همه این ها به جناح چپ دوستان مذکر و دل کندن از ژستِ غم ِ دنیا چشیده و مسلط بر همه چیزه. قطعن دلم تنگ خواهد شد اما خب چاره ای نیست. نمی شود به اسباب بازی ای پز داد که دست همه بچه ها هست.

* آهان. در ضمن همه اینها تحت تاثیر لحظه ورود چندلر به کلینیک فیلان در سریال Go on می باشه و احتمالن به همین سرعت که جوگیر شدم بی جو هم خواهم شد.