ترس هایی که معلوم نیست منشا شون کجاست

چند شبی می شود که تمام شب تا صبح دارم توی تخت در یک وضعیت خواب و بیدار نا آرامی خودم را پرت می کنم از این طرف به آن طرف. بیدار نیستم کاملن اما خواب هم نیستم. این است که می فهمم تکان های شبانه م بیش از حد تعادل شده. یک نفر از بیرون صدای خواب این روزهای من را بشنود شک نمی کند که تنها نیستم و یک نفر دیگری دارد تمام مدت من را بلند می کند و با شدت پرت می کند دوباره روی تخت. همه ش به خاطر کابوس های نامحسوسی ست که می بینم. توی همان خواب و بیداری تمام اتفاقات یادم است ولی به محض اینکه هوش و حواسم برمی گردد کابوس ها و ترس های همراهش هم غیب می شوند. پریروز صبح که بیدار شدم خیس عرق بودم، عصرش که می خواستم لباس بپوشم بروم بیرون هم نفسم بند آمده بود از شدت گرمای اتاقم، انقدر که با لباس های گرم بیرون باید می رفتم توی هال، هوا می گرفتم بعد برمی گشتم تو، ادامه حاضر شدن.داشتم برای مامان این اتفاق را با پر و بال تعریف می کردم ، هی آخر هر جمله م می گفت خب شوفاژتو خاموش کن. منم جواب می دادم که آره باید خاموش کنم دیگه، نمی دونی چقدر گرمه و اون هی با تعجب نگام می کرد که خب پاشو خاموش کن دیگه. یک اتفاق با مزه ای افتاده بود. می فهمیدم که خب نتیجه منطقی بحثمان این شده که من بلند شم همین الان شوفاژمو خاموش کنم ولی مغزم فرمان حرکت به تنم نمی داد و فکر می کردم که این یک کار مهم طولانی مدته که برای انجامش باید برنامه ریزی کنم.

حالا دیشب بالاخره مغزم فرمان صادر کرد و با شوفاژ خاموش خوابیدم. تمام شب پشتم به دیوار بود و جرات غلط زدن و پشت کردن به اتاقم نداشتم. باز کابوس می دیدم. پدربزرگم توی دادگاه داشت محکوم به مرگ می شد و من ضجه می زدم. دادگاه پر از آدم های مهم دولتی بود که به صورت تیپیکال از همه شان منزجریم. یعنی تمام مدت دادگاه مور مورم می شد که اینها دارند در مورد سرنوشت مرد مورد علاقه من تصمیم می گیرند و در شأنم نبود که حتی با اونها هم کلام شوم. دادگاه که تمام شد محکوم شده بود. از همانجا بردندش به یک جایی که اگر می رسید کار تمام شده بود. یعنی من باید تا قبل از رسیدنش به تمام شخصیت های مهمی که می شناختم خبر بدهم که از ابزار قدرت شان استفاده و برای نجاتش کاری بکنند. دیر بود و من هیچ آدم مهمی نمی شناختم که من را بشناسند و بشود به این سرعت پیدایشان کرد.

بچه که بودیم قلعه حیوانات یکی از کارتونهای مورد علاقه و پربیننده در خانه ما بود. صحنه ای هست که باکسر اسب پیر آسیب دیده محبوب رو می فروشند به کارخانه چسب سازی و وقتی داره توی ماشینی مثل نعش کش از مزرعه دور می شه، بنجامین متوجه آرم روی ماشین می شه و می فهمه که بر خلاف قولی که خوکها دادند باکسر به بیمارستان نمی ره. فریادهایی که بنجامین و باکسر تو اون صحنه می کشند به نظرم همیشه یکی از تلخ ترین عزاداری های دنیا بوده و هنوز هم بغضم سر اون صحنه می ترکه. صحنه دورشدن پدربزرگم تو ماشین دادگاه(؟) همون حس استیصال و بدبختی مطلق رو برام داشت دیشب. 

وقتی از خواب پریدم اولین چیزی که بهش فکر کردم این بود: چه خوب که اون پارسال مرده و این خواب نمی تونه تعبیر بشه و آنقدر برام ترسناک بود که نمی تونستم این موضوع رو که به تعبیر خواب اعتقاد ندارم لود کنم.

مچ پا درد

صبح با اس ام اس "صبح روز برفی به خیر" دوست قشنگم بیدار شدم. مقاله ای باید بنویسم که صد سال از تاریخ تحویلش گذشته و هنوز تموم نشده، اینه که مجبور شدم به پیشنهاد شنا در هوای برفی ش جواب منفی بدم و بچسبم به لپ تاپ تا کارم تموم شه. در مقام حرف یک دنیا ایده دارم و چیز برای گفتن ولی وقتی پای نوشتن جدی شون به میون میاد انگار اکابر هم نرفته باشم، موضوعات به جمله در نمیان و وقتی میان انقدر کلیشه ای و تکراری و سانسور شده ن که دیگه ارزش خوندن ندارن.نوشتمش به هر حال.

از صبح تو همون خواب و بیداری ته گلوم می سوزه و فین فینم به راهه.تنم درد می کنه، که خدا می دونه از فعالیت بدنی زیاده یا از سرما خوردگی که البته با توجه به درد مچ پا معلومه دارم سرما می خورم. شب کلاس دارم و آقای معلم با شفافیت تمام دیروز بهم اعلام کرد که ترجیح می ده تو کلاس گروهی شرکت نکنم و از هفته دیگه برم خصوصی و من با همه مخالفتم باهاش الان سست شدم که تمرین بکنم برای شب یا اینکه کلن بپیچونم. فردا صبح زود باید برم رشت و از اونجایی که آقای دوست گفته هواپیما امن نیست دارم زنگ می زنم آرژانتین که اتوبوس گیر بیارم و همه ش اشغاله یا کسی جواب نمی ده. نگرانم سرماخوردگیه جدی بشه و نذاره فردا به کارم برسم. کارفرمای محترم هم که فرمودن لباس گرم ببر که بتونی برف بازی کنی آخرش.

حالا با یه پتو روی پا دارم فکر می کنم که اه.چقدر ضعف جسمی چیز بدیه. اینکه نیاز داشته باشی یکی ازت مراقبت کنه و خودت جون مراقبت نداشته باشی. با اینهمه آدم دور و برم تو این چند وقت اخیر، با این همه سرشلوغی و وقت خالی نداشتن و احساس پر معاشر بودن، یک هو ترسم گرفته که اگه مریض شم؟ کی بیاد نازمو بکشه و ازم مراقبت کنه پس؟ امروز فکر می کردم رسیدم به جایی که توان ریسک پذیریم رو نسبت به داشتن وابستگی عاطفی جدی به آدمها از دست دادم. یعنی الان دلم بغل می خواد و یکی که وقتش رو صرف مراقبت از من دماغوی بیمار کنه، اما مطلقن حاضر نیستم کسی این امتیاز رو پیدا کنه که به واسطه مراقبت از من در زمان ضعف از یک حدی بیشتر وارد حریم زندگی خصوصی م بشه و من ازش توقع عاطفی ای پیدا کنم. 

مامانم که صبح فقط چشمش به ظرفای نشسته بود و غر زد و زد تا دیرش شد و رفت و حتی نفهمید خوبم یا نه. بخوابم پس.

پ.ن. راستی. چتر خریدم برای خودم. هاه