به طرز غیر قابل باوری الان دلم از اون پیرهن مشکی بلند ساده ها می خواد. از اونا که دو تا بند خیلی نازک دارن روی شونه و وقتی می رسه به سینه ها یه مثلث تولید می شه خیلی ساده و بدون جزییات. بعد میاد زیر سینه یه کم تنگ می شه که شکل زن حامله ها نباشه. از یه کم پایین تر هم گشاد می شه همینطور بلند و ماه تا قوزک پا. فون می گن به این تکنولوژی؟ منظورم اینه که از یه کم زیر سینه شروع کنه به فون شدن و خیلی هم اغراق نکنه تو این کار و دامنش زیادی کلوش نشه. آی دلم می خواد الان از اینا که نگو

در مرحله بعدی یه دکلته مشکی کوتاه تنگ لطفن

سایه محترم

یک چیزهایی در یک مدل هایی از زندگی اجتناب ناپذیره. مثلن وقتی آدم بیش از یک پارتنر داشته باشه همیشه در حال رجوع عاطفی-تصویری به آدم قبلی یا قبل تریه در حین معاشرت با آدم جدید. یعنی خیلی زیاد پیش میاد که آدم از رستورانی، خیابونی، فیلمی، تکه کلامی یا حرفی با آدمی خاطره قبلی پررنگ داشته باشه و به همین دلیل ناخودآگاه در موقعیت مشابه بعدی، حضور اون آدم رو حس کنه. گاهی از دهن آدم حتی می پره و خاطره شو تعریف می کنه، گاهی انقدر این تداخل زمانی - خاطره ای جدی بوجود میاد که آدم هنگ می کنه و نمی تونه موقعیت خودش رو به درستی تحلیل کنه و لحظات بدیعی خلق می کنه.

 اتفاقاتی که این وقتها می افته در واقعن خنده دار و در بدترین حالت بی مزه و معمولی ان اما گاهی آدم رو به فکر فرو می برن یا حداقل عیش لحظه رو منقص می کنن. برای خود من خیلی وقتها پیش اومده که در حال بوسیدن یک آدمی در یک فضای کاملن عاطفی، نوع نگاه طرف مقابل به چشمم شبیه آدم قبلی از آب در اومده، یا چین کنار چشم، یا یک چال خیلی ریز یک جایی از صورت، یا یک خط شکستگی یا بریدگی روی چانه. در این مواقع هم همیشه عکس العملم احمقانه بوده، خیلی با تعجب با وضعیتی که انگار برق بهم وصل کرده باشن می کشم عقب و سعی می کنم از فاصله کمی دورتر رد شباهت رو دنبال کنم و ازش مطمئن بشم. یک جوری هر بار می ترسم از پیدا کردن آدم قبلی توی آدم جدید و اتفاقن تا حالا هم نشده که پیدا نکنم. یعنی آدمها با همه تفاوت های جدی شون همیشه یه چین مشترک رو حداقل دارن. هیچ وقت هم نشده که به روی کسی بیارم که تو اون لحظه چه اتفاقی افتاد و معنی نگاه متعجب و عقب رفتنم چی بوده. البته به نظرم اتفاق مهمی نیست و برای هر کسی اتفاق می افته ولی شنیدنش برای طرف مقابل در اون لحظه قطعن خوشایند نیست و یک سوال بی جواب کمتر از چنین توضیحی که " اوا چه جالب اونجات شبیه اونجای فلانیه" آزار دهنده خواهد بود.  

حالا اتفاقی که افتاده اینه که تو خواب و بیداری من به اسمی صدا شدم که اسم من نبوده. یعنی بین زمزمه های خیلی عاشقانه یک چیزی شنیدم که نفهمیدم اما مطمئن بودم که صوتی برای مخاطب قرار دادن من بوده ولی هیچ جوره اسم من نبوده. عکس العملم در اون لحظه چی بوده؟ که خب طرف خوابه و یه چیزی از دهنش در رفته و خیلی صادقانه عرض کنم که چون اون نمی تونسته منو ببینه راحت بودم و نیشم تا بناگوشم باز شده و با خودم خندیدم که "چه سوتی بامزه اما به شدت ضایعی و چه خوب که من نکردم چنین خرابکاری ای" و ناراحت هم نشدم. بعد هم که گذشته و بیدار شدیم و اوقات خوشی رو پشت سر گذاشتیم و تمام.حالا بعد از دو روز عیش و عشرت یادم افتاده که شاید بد نباشه به روی طرف بیارم ماجرا رو و منتظر عکس العملش باشم. هدف؟ خب خواستم خنده ای که تنهایی کردم رو با هم بکنیم راستش.نکته ش اینجاست که من می دونستم به اسم دختر دیگه ای صدا شدم که یک از آدم های عزیز قبلی زندگی این آدم بوده و با اینکه خوشم نیومده از ماجرا، اما چون ما به ازاش رو تو زندگی خودم داشتم، درک کردم در لحظه و پشت گوش انداختم و حتی خندیدم به غریبی ماجرا. بعد از انتقال موضوع خب این آقای طفلک به شدت متاثر شده و دو سه تا اسم گفت که از قضا یکیش دقیقن چیزی بود که من شنیده بودم و از قضا پوزیشن آغوش کشی اون لحظه ما هم چیزی بوده که در ناخودآگاه ایشون به نام اون پارتنر قدیم سند خورده بود.

شدت تاثر و شرمندگی این آدم باعث شد که من بعد از دو روز قضیه رو جدی بگیرم و بهش فکر کنم. واقعن میزان اهمیت چنین اتفاقی چقدر می تونه باشه؟ اینکه آدم تو یک لحظه خیلی عاطفی، خود آگاه یا ناخودآگاه یاد آدم دیگری بیفته نشونه خاصیه؟ آیا میزان اهمیت و تاثیر گذاری اون شخص ثالث رو در گذشته می رسونه یا به معنی دلتنگی و جاش رو خالی کردن ناخودآگاهانه س و یا صرفن لود شدن یک خاطره خوب یا بد گذشته. اینکه آدم احساس مقایسه شدن با یک آدم دیگه یا خاطره یک آدم دیگه رو پیدا می کنه و از سنگین بودن وزنه اون طرف دل آزرده می شه اتفاق بی خودی و سانتیمانتال بازی ایه یا اینکه واقعن باید حواسش جمع بشه که اون کسی که وسط بغل بازی آدم راه به ذهن پارتنر عزیز باز می کنه از آدم مهم تره. خب تجربه شخصی من می گه که آدم گاهی از روزی عادت یا خیلی بی دلیل و بی ربط اسم یک نفر دیگه میاد سر زبونش که البته من همیشه خوشبخت بودم و قبل از بیان، قورت دادم سوتی رو. گاهی هم یک شباهت های رفتاری یا ظاهری یا موقعیتی باعث این یادآوری می شه. در این مواقع ذهن سریع شروع می کنه به وزن کشی و مقایسه این دو نفر و خیلی هم صریح یکی رو در اون مورد خاص برنده اعلام می کنه که این پروسه بعد از یادآوری ناخودآگاهه و به دنبال اون میاد، بنابراین نتیجه این رقابت هر چیزی که باشه ربطی به علت اون یادآوری اولیه پیدا نمی کنه.

الان قادر نیستم تحلیل کنم که چنین اتفاقی اصولن بی اهمیته یا بامزه.تنها چیزی که متوجه شدم اینه که همون تئوری خودم مبنی بر پنهان کردن  وقوع چنین مشابه سازی های ذهنی خیلی بهتر از اعتراف صادقانه بهشونه. یعنی با اینکه من از اول به این ماجرا خندیده بودم حالا از دونستن اینکه دقیقن اشتباهن به نام چه کسی خونده شدم معذب و کلافه م و از بار کمیک ماجرا برام کم شده.

 

ایمیل هایی هست که باید به دست مخاطبش می رسید حتمن در زمان درستش. نرسیده است اما. این را شماره های جلوی آیتم درفت جی میل شهادت می دهد. اولین بار که کشفش کردم انگار مصیبت بر زندگی نازل شده بود. احتمالن مال همان وقت هایی ست که آدم همه خودش را و همه حرف هایش را می نویسد به سرعت نور، بعد که خالی می شود از همه، تکیه می دهد عقب و بعد از یک سیگار یا یک چایی یا زمان درازی خیرگی به مانیتور دکمه سند را فشار می دهد و آنقدر روحش رها می شود با فشار دکمه که دیگر ذهنش و چشمش پی نمی گیرد ادامه ماجرا را. یک جوری ارور می دهد و کنسل می شود و انبار می شود یک جایی در درفت که بشود بعد خواندش.می شود دیسکاردش کرد. همان اولین باری که خواندمش فکر کردم که ماندنش سودی ندارد. نکردم اما. حالا هر از گاهی که متریال عزاداری کم بیاید بازش می کنم به مثابه نوحه و می خوانمش. شاید بالاخره لوث شود.شاید یادم برود که درد دارد. هنوز دارم استخوان لای زخمم را ناز می کنم شاید. اما نمی شود هربار به این فکر نکنم که اگر ارور نمی داد... چطور می شود نه حرف زد. نه نوشت.