کوتائو - انزلی / هیچ - ده
این جور بود که ما کوتائو بودیم و شب جشن اسنورکل تست بود٬ یک جور جشن فارغ التحصیلی برای دایو مستر ها. مراسم در بار ِ بَنز مجاور ساحل و یک متر بالاتر از سطح ِ شن برگزار می شد. آدم های مسابقه انقدر مشروب استاندارد و غیراستاندارد ِ مخلوط با شن و آب ِ اقیانوس خورده بودند برای برد ِ تیمشان که تا صبح هر گوشه جزیره یکی را در حالِ خالی کردن ِ محتویات معده پیدا کنی و فردا صبحش دو ساعت دیرتر از روزهای قبل زندگی جزیره شروع شود٬ آن هم با خاطرات هنگ اوری های شدید و دیده شدن ِ مقام مسئول معتمد ِ مسابقه در حال قاطی کردن مشروب های پارت آخر با آب ِ شور و آت و آشغال. مسابقه که تمام شد پسرکی شروع کرد روی کف چوبی بار آتش بازی های عجیب و شعبده طور کردن و ما مدام جیغ زدیم و کف زدیم و با غریبه هایی که هر کدام به یک زبان بودند رقصیدیم. مست تر ها دیوانه وار یک متر را پایین پریدند و لباس هایشان را در فاصله ۲۰ متری تا ساحل یکی یکی جا گذاشتند روی شن ِ نرم ِ سرد ِ تمیز٬ تا لخت به دریا برسند و تنی تر کنند. فِدِره بنا به عادت هر شب ِ مستی٬ لخت ِکامل شد با آن بدن ِ یک ماه زیر ِ آفتاب ِ استوایی سوخته و هیکل تراشیده و دوید به آب. من نشسته روی پله های چوبی ِ بار با آن موزیک عالی و آن همه مرد ِ جذاب ِ اهل ِ هر نوع معاشرت داشتم حسرت ِ نبودن آدم های آشنا را می کشیدم. آدم های آشنایی که یک دهم یکی از اینها هم داف و پلنگ نبودند و لختشان دیدن نداشت اصلن. وسط بهشت نشسته بودم و هیزی ام نمی آمد و عجیب بود هم از من. دلم یکی از دریاهای شمال و جنوب مملکتم را می خواست بدون شیشه خرده و زباله و پلیس ِ ضد ِ شعف٬ با جمعیتی برابر ِ آدم های بار ِ آن شب و همه آشنا و قدیمی٬ که هر بار پیکی بلند کنم به سلامتی کسی و یکی خاطره ای بپراند یا لودگی یا چیزی و جمع همزمان منفجر شود از خنده یا تعجب یا رقص یا هم خوانی ِ آوازی. یک جوری دلم برای آنهمه متریال ِ دسترس اما ممنوع عمیقن سوخته بود.
این بار رفته بودیم انزلی برای عروسی ِ آدم هایی برای من غریبه و برای دوست پسرْ دوست صمیمی٬ در رشت. یک مجموعه کاملی در اختیار گرفتیم شامل اتاق ها و حیاط و همه چیز. سکویی بتنی بود در ضلع شمالی٬ یک متر بالاتر از ساحل و حیاط مجموعه از دو طرف٬ به عرض دو متر که نیمکت های ثابت بتنی ای داشت برای نشستن و غذا خوردن و ساحل را تماشا کردن. بعد از دو روز حس کردیم حق مسلم مان است حالا که دیواری بین ما و ساحل نیست٬ حجابی هم نباشد وقتِ پیاده روی ِ اول صبح یا ته ِ شب. شب ِ بعد از عروسی یک جوری پاگشا کردیم عروس و داماد را با مهمان های وطنی و فرنگی شان. شدیم یک مهمانی سی نفره. روی سکوی ساحلی ِ بی واسطه مان کباب و عرق مبسوط خوردیم و بساط کردیم و زمین چمن ِ گشوده مان هم شد پیست رقص. مستی که بالا زد زدیم به دریا با همان لباس های مهمانی و رها. خیس و ذوق مرگ برگشتیم به زمین چمن که حالا شده بود حلقه گیتار و آواز. البته که هر دو اتاقی یک تلفات ِ هنگ اوری لا اقل داد تا صبح اما هر چه شد به آنهمه خوشی و ولنگاری می ارزید.
آدم ها برای من همان قدر ِ کوتائو غریبه بودند و هم کلامی ام همانقدر بود حتی کمتر٬ فرقش برای من اما دوست پسری بود که تمام شب در ساحل خزر از آغوشش جنب نخوردم و حس ِ در خاک ِخودم هر آنچه خواهم کردنی که داشتم. برای آنها هم گردهمایی همه دوست های رفته و مانده بود بعد از سالها و بغض ِ شادی ای که ته چشم همه شان بود و یک نفر هم سعی نکرد با نوستالژیک کردنِ فضا لذت ِ لحظه را خراب کند و بار ِ دلتنگی را زیاد.
کلن این که به همین سادگی می شود هیچ اتفاقی نیفتد و هیچ قرآن خدا غلط نشود و ما همان کنیم که خوشمان می کند و دلمان اینهمه نگیرد که چرا نمی شود داخل مرزها با آدم های زیاد و دوست داشتنی خودمان عشرت کنیم خب.