It always fascinated me how people go from loving you madly to nothing at all. It hurts me so much.

Here it is. One more, one less. Another wasted love story. Always the same for me. Break up, break down. Drunk up, fool around. Meet one guy, then another, fuck around. Forget the one and only. Then after a few month of total emptiness start again to look for true love, desperately look everywhere and after two years of loneliness meet a new love and swear it is the one, until that one is gone as well.

There’s a moment in life where you can’t recover any more from another break up…

"Marion, 2 days in Paris"

دیشب خوابتو دیدم. خیلی عجیب و طولانی و با جزییات. انقدر گریه کردم توی خواب که باور نمی کنی.

تو اومده بودی ایران یه سر. رسمن یه سر. بعد داشتی برمی گشتی که بری دوباره. حالا کجا داشتی می رفتی؟ "هندوستان!" هند هم نه ها، دقیقن هندوستان.انگار نه انگار که این همه وقت آمریکا بودی و دلم خوش بود که جات خوبه و اوضاع همونجوریه که دوست داشتی، انگار از اول رفته بودی هندوستان و حتی هندوستان هم جای بهتری بود از ایران، واسه همین هم داشتی با جدیت سعی می کردی برگردی.

اوضاع خیلی عجیب و پر تنش بود بدون اینکه معلوم باشه چرا. تو یه روز تعطیل اومده بودی و شب هم داشتی برمی گشتی. حالا چرا اصلن بعد از اینهمه مدت فقط یه روز وقت داشتی که بیای معلوم نبود.بابات می خواست بهت پول بده ببری ولی نمی تونست از بانک پول برداره چون جمعه بود و باید با هر چی پول تو خونه بود برات دلار می خرید. یه جایی بود مثل ایستگاه های قطار شلوغ داغون تو فیلمای انگلیسی قدیمی مثلن. پر سر و صدا و دود و شلوغ، از اونا که می ترسیدی سرتو برگردونی آدمایی که می شناسی تو جمعیت گم شن.من و بابات داشتیم می دویدیم اینور اونور دنبال دلار که قبل از پروازت (دقیقن از تو اون ایستگاه قطار قرار بود پرواز کنی) یه اندازه ای دلار برات جور کنیم. هیشکی نداشت، شده بود نایاب. کلی باید می گشتیم که یه ریزه شو یه جا پیدا می کردیم.من یه جا پیدا کردم 11 دلار مونده بود براش می داد 11500 تومن، من خریدمش و با خوشحالی برگشتم پیش بابات، انقدر ذوق کرد که نگو. پرسیدم تو این وقت که من اونور بودم اون چقدر پیدا کرده گفت 40 دلار. بعد حساب کردیم که از دیروز تا حالا کلن 1200 دلار تبدیل کردیم و خوشحال بودیم، خدا می دونه که واسه خاطر 1200 دلار که بدیم تو ببری خوشحال بودیم، انقدری که بابات بغض کرده بود. خلاصه دویدیم بدیم بهت. تو گفتی بیا خدافظی من گفتم نه، تا تو از این جاها بگذری من برم یه مقدار دیگه دلار بخرم بیام. بعد تو هی رفتی از این مراحل گیت و اینا عبور کنی و من هی اینو تو ذهنم می دیدم، بعد دویدم که برسم بهت خدافظی کنیم دیگه. نمی رسیدم. تو از یه پله برقی داغون بالا رفتی که بعد از اون دیگه نمی شد من بیام انگار.از این لحظه عین کارتونای ژاپنی همینطور که می دویدم اشکام گوله گوله پرت می شد دور و برم.بعد من رفتم از یه جایی سر در آوردم عجیب غریب، یه پله های گرد قدیمی ای بود، از اونا که موزاییک درجا بود چی بود، همونا که همه خونه خیلی قدیمیا کف شون دارن، از یه همچین پله های به اندازه هزار سال اومدم پایین. بوی نا می داد و دیوارش هم از این خزه مزه ها بسته بود. خلاصه که انگار مثلن یه راه پشتی بود که من بلد باشم فقط، ته راه پله ای که داشت می رفت پایین، به کف یه اتاق رسید. ینی من از کف یه اتاق سر در آوردم که حدود دو در یک و نیم بود، یه دیوارش هم تا نصفه ریخته بود، از رو همون دیوار نصفه هه پریدم و افتادم تو همون تیکه ایستگاه که تو بودی. اینجا دیگه از این هم هندی تر شد خوابم، من هی می دویدم که برسم خدافظی کنیم تو هی می رفتی و نمی شنیدی. من هی گریه می کردم گریه می کردم و می دویدم. آخر سر رد شدی و رفتی تو هواپیما، هواپیماش هم مقوایی بود. خیلی شیک مقوا بود ولی تو رفتی توش و پروازت هم پرید. من عین بچه ها نشسته بودم کف زمین عر می زدم، به معنی واقعی کلمه عر می زدم ها. انقد هق هق کردم که نگو.بعد بابات و مامانت اومدن که دلداریم بدن، بابات ناراحت تر بود. انگار تقصیر خودش می دونست که من نرسیدم.

حالا نمی فهمم دختر، من اینهمه دلم برای تو تنگ شده و خودم حواسم نیست. چی شد که جات اینهمه خالی شد دیشب یهو. حالا چرا اینهمه ایستگاه قطاره یاد جنگ جهانی و صحنه های عاطفی اونجوری تو فیلما می نداخت منو. نمی دونم ولی یه سفر هم بد نیست ها.اینجا هنوز از هندوستان بهتره.