آخرین جمعه هشتاد و نه
دم دمای عید شده. اونم نه هر عیدی، عید سال رند. قبلنا فکر می کردم سالهای رند سالهای مهم زندگی آدم اند. هشتاد ، هشتاد و پنج، نود. امسال با همه رندی ش اصلن انگار عید خاصی نیست. خوشحالم از اومدنش البته چون یه چیز تخمی دیگه ای هم تو ناخودآگاهم هست که همه چیز با تحویل سال ری ست می شه، و خب وضعیت نیازمند ری ست شدنه کاملن.
گل اندام، که اندامش اصلن ظریف نیست ولی واقعن ناز داره، هفته پیش اومده تمیزکاری کرده. تهدید کرده بودم که به اتاق من دست نزنه و حتی واردش نشه. تقریبن تمام لباس های زندگیم به همون حالت پشت و روی از تن درآمده کف اتاق بودن. یعنی لایه ای به ارتفاع تقریبی ده سانتیمتر اتاقمو از کف عایق کرده بود. اومده همه رو همون طور چلوسیده کرده تو کمد، هر چی کتاب و کاغذ بوده تپه کرده مثلن چیده رو هم، میز آرایش و هم تمیز کرده همه چیزو ریخته تو یه سبد فلزی گذاشته رو میز که خودم بچینم. اتاق ه رسمن اتاق من نیس یک هفته س. هیچی سر جاش نیست و من اصلن نمی دونم از کجا فلان کاغذی که گوشه ش یه شماره نوشتم یا فلان روسری رو پیدا کنم. هنوز بعد بیست و هشت سال نتونستم مامان جان رو قانع کنم که من اشراف کامل به وضعیت اتاقم دارم و می دونم که شومیز سفیده از سه شنبه زیر شلوار خاکیه تو ضلع غربی اتاق پشت صندلی ه، یا اون شماره تلفنی که بعد صد سال از یحیی گرفتم پشت پاکت تبریک شرکت ته لیست کارا نوشته شده و پاکته زیر روسری سبز و سورمه ای بوده رو میز کامپیوتر و حالا با این نظم جدید گمشده به حساب میاد.
به هر حال بحث سر اینها نیست. بحث سر ابروهایی ه که چند ماهه ار حالت تقارن خارج شده و دم راستی درازتر از چپی ه و من از آرایشگاه فراری ام. آخرین جمعه سال شده و نه تنها تجریش نیستم بلکه ناهار هم نرفتم با ملت گیلانه بس که حال ندارم از تو تختم در بیام. نه اینکه دپرس خاصی باشم ها، نه. کلن دارم با سرعت تصاعدی رو به خاموشی میرم.
دیروز رفتم همه داروخانه های شهرو گشتم که یه ماسکی واسه موخوره پیدا کنم، نبود که نبود. جاش روسری خریدم به سلیقه آقای فروشنده. داشتم یه چیزی رو امتحان می کردم گفت خانوم اون نه، این یکی به صورت شما میاد. تا سرم کردم چنان به به و چه زیبا یی راه انداخت که خب منِ به به نشنیده سریع جوگیر شده و خریدمش. ملافه تختم م می خوام عوض کنم، یه سبز روشن خوشگلی که هیچ ربطی به جنبش نداره ولی به اون روتختی چهل تیکه ترکمن ه که پنج سال پیش خریدیم با حسین و من تازه پیداش کردم ربط داره. میاد بهش. حالا یادم نیست اینی که من انداختم رو تختم همونه که سرش دعوا داشتیم و هر دو دوسش داشتیم یا نه. به هر حال خوبه که اون یکی رو امسال بدم بهش.
مانیفست سال جدیدم اینه که کمتر برنامه ریزی کنم و بیشتر کار. یعنی خب همین نکرده ها و نرسیده های سالهای قبل رو که امسال بکنم کلی قهرمان ملی ام، بیشترش پیش کش. انقدر کار نکرده و آرد نبیخته و سبد نیاویخته دارم که کل نود رو مثل قرقی کار کنم.
حالا هنوز که بوی عیدی و توت و اینا نمیاد ولی شاید فردا که رفتم عیدی های مونده رو بخرم و یکشنبه که رفتم تجریش و نه ماهی سفید خریدم نه سنگسر، نه سبزه و سیر و ماهی قرمز، نه سبزیِ سبزی پلو، نه آجیل از تواضع، نه باقلوای روشه و نخودچی تو راه برگشت ، یه فرجی بشه و تجریش، خداوندگار شهر ما، معجزاتش رو رو کنه و عید بشه، با همون بوها و رنگ های همیشه.