پریشب فهمیدم که به جای دو هفته دیگه فردا و پس فردا امتحان دارم. همون پرییشب دنبال منابع گشتم و از اینور اونور پیداشون کردم. طبعن هم مجموع اطلاعاتم محدود می شه به همین سی و خورده ای ساعت، منهای ساعت های عیاشی ش. اونهایی که دادند قبلن معتقدند که بیشتر به نیروی بدنی احتیاج داره و حضور ذهن. از غصه کم آوردن نیروی بدنی تا می گی چی خودمو پرت می کنم تو تخت و  به طور جدی عمیق ترین خوابهای عمرمو می کنم، البته از اونهایی که وقتی بیدار میشی خسته تری. حضور ذهن هم که قربونش برم، تا میاد بدبخت برسه به توضیح قوانین سازمانی و دستگاه های تاسیساتی و راه های خروج اضطراری و سازه های نمی دونم چی چی،  این ذهن همچین نامجو وار    می    ر       و        .       .         .          .

باید یک چمدون کتاب ببرم با خودم سر جلسه چون امتحان اپن بوک ه. تقریبن هشتاد درصد انگیزه م برای امتحان و کل هیجانم مال تجربه کردن این حسه. کتابها اونقدر زیادند که به هیچ سیستم آبرومندانه ای نمی شه حمل شون کرد و به ناچار باید با این چمدونای چرخ دار بردشون سر جلسه. آی یعنی الان عاشق دیدن اون صحنه ای ام که یک سری آدم بالغ و متشخص و مضطرب از امتحان، با چمدونای گنده شون دنبال شماره صندلی می گردن و می شینن سر جاشون. طبعن ابعاد راهروها هم برای عبور دو انسان چمدون به دست که طراحی نشده، چه بساط خنده آوری فراهم بشه برام. تازه بعد که با بدبختی نشستن سر جاشون و یکی یکی چمدونا رو باز کردن، وسطای امتحان که همه یادشون رفت چقدر مسخره و با مزه ن، وقتشه که بری از بالا این صحنه رو ببینی. یه عالمه آدم، با چمدونای باز پر کتاب، سر میزای کوچیک نا متناسب. حقیقتن به نظرم سورئال ه.