حالا یه شب ما خوابمون نمیاد، تموم نمی شه لامصب
استخونهام درد می کنه. از همه بیشتر هم طبق معمول مچ پاهام. نمی دونم چه طوریه که این ویروس آخرین جایی که حاضره همیشه ترک کنه مچ پاس. اتاقم سرد بوده، از سرما و سرفه بیدار شدم، بساطمو جمع کردم اومدم تقریبن توی شومینه اقامت گزیدم بلکه درده کم شه. خوابم نمی بره. از سه ساعت پیش که بیدار شدم به دلخوشی اینکه چشمام بالاخره خسته شه نشستم پای گودر، اون که تمام نشدنی، خواب م هر لحظه دورتر.
دلم یه لیوان شیر داغ می خواد با یه قاشق عسل توش که بیای هم زده بدی دستم بگی بخور، بعد من خودمو بزنم به خواب و ان کنم و بگم دوست ندارم و رویه داره و اینا و آخر با هزار ناز و التماس به خیالت بکنی تو پاچم، بشینی تا ته که خوردم برگردی پای تلویزیون، گوش به زنگ تک سرفه های من که برگردی به نوازش و مراقبت، و من نگران که اگه تا صب خوب شم دیگه از مراقبت خبری نیست و خودمو بزنم به مریض تری و تو بدونی، اما آگاهانه گول بخوری و انقدر موهامو ناز کنی تا خوابم ببره.
دوست دارم وقتی مریضم یکی به هوش بالا سرم باشه. اینجوری خیالم راحته که یکی حواسش بهم هست اگه بدتر شدم . اون موقع آرامش می گیرم و قشنگ نئشه شده و می خوابم. وقتی کسی نیست مسئولیت خطیر نگهداری از من به عهده خودمه. اون وقته که خوابم نمی بره. یه وقتایی هم مثل الان فقط بیدارم، بدون اینکه از خودم مراقبت کنم. نشستم اینجا و فقط دارم تغییرات رو رصد می کنم تا به مرحله بحران برسه. نرسیده هنوز.
پنج صبح شد و من هنوز حاضر نشدم پا شم یه قرص بخورم خودم چه برسه به شیر داغ یا آب پرتقال - زهی تصور باطل واقعن - حقیقت اینه که از تصور باز کردن در یخچال هم قندیل می بندم، اینه که محاله برم سراغش. بالاخره یکی تو این خونه بیدار می شه که. هه