مچ پا درد
صبح با اس ام اس "صبح روز برفی به خیر" دوست قشنگم بیدار شدم. مقاله ای باید بنویسم که صد سال از تاریخ تحویلش گذشته و هنوز تموم نشده، اینه که مجبور شدم به پیشنهاد شنا در هوای برفی ش جواب منفی بدم و بچسبم به لپ تاپ تا کارم تموم شه. در مقام حرف یک دنیا ایده دارم و چیز برای گفتن ولی وقتی پای نوشتن جدی شون به میون میاد انگار اکابر هم نرفته باشم، موضوعات به جمله در نمیان و وقتی میان انقدر کلیشه ای و تکراری و سانسور شده ن که دیگه ارزش خوندن ندارن.نوشتمش به هر حال.
از صبح تو همون خواب و بیداری ته گلوم می سوزه و فین فینم به راهه.تنم درد می کنه، که خدا می دونه از فعالیت بدنی زیاده یا از سرما خوردگی که البته با توجه به درد مچ پا معلومه دارم سرما می خورم. شب کلاس دارم و آقای معلم با شفافیت تمام دیروز بهم اعلام کرد که ترجیح می ده تو کلاس گروهی شرکت نکنم و از هفته دیگه برم خصوصی و من با همه مخالفتم باهاش الان سست شدم که تمرین بکنم برای شب یا اینکه کلن بپیچونم. فردا صبح زود باید برم رشت و از اونجایی که آقای دوست گفته هواپیما امن نیست دارم زنگ می زنم آرژانتین که اتوبوس گیر بیارم و همه ش اشغاله یا کسی جواب نمی ده. نگرانم سرماخوردگیه جدی بشه و نذاره فردا به کارم برسم. کارفرمای محترم هم که فرمودن لباس گرم ببر که بتونی برف بازی کنی آخرش.
حالا با یه پتو روی پا دارم فکر می کنم که اه.چقدر ضعف جسمی چیز بدیه. اینکه نیاز داشته باشی یکی ازت مراقبت کنه و خودت جون مراقبت نداشته باشی. با اینهمه آدم دور و برم تو این چند وقت اخیر، با این همه سرشلوغی و وقت خالی نداشتن و احساس پر معاشر بودن، یک هو ترسم گرفته که اگه مریض شم؟ کی بیاد نازمو بکشه و ازم مراقبت کنه پس؟ امروز فکر می کردم رسیدم به جایی که توان ریسک پذیریم رو نسبت به داشتن وابستگی عاطفی جدی به آدمها از دست دادم. یعنی الان دلم بغل می خواد و یکی که وقتش رو صرف مراقبت از من دماغوی بیمار کنه، اما مطلقن حاضر نیستم کسی این امتیاز رو پیدا کنه که به واسطه مراقبت از من در زمان ضعف از یک حدی بیشتر وارد حریم زندگی خصوصی م بشه و من ازش توقع عاطفی ای پیدا کنم.
مامانم که صبح فقط چشمش به ظرفای نشسته بود و غر زد و زد تا دیرش شد و رفت و حتی نفهمید خوبم یا نه. بخوابم پس.
پ.ن. راستی. چتر خریدم برای خودم. هاه