درد / آمپول ویرجین
آدمی هستم که زده در ابتدای یک روز کوهنوردی پای راستش رو شل کرده و با وقاحت ۱۱ کیلومتر روی پای شلش راه رفته در شیب زیاد و مدام از درد به خداوندیگار یکتا فحش های وطنی و فرنگی داده٬ به تشکیل کمپین حمایت از انسان های چلاق فکر کرده٬ همه درد کشیده های عالم را دعا کرده٬ به همه نفرین هایی که در زندگی شده به دلیل سلامت بیش از حد و عدم درک درست از درد و مرض فکر کرده٬ همه آدم های عصبانی و خسته از فرط درد فیزیکی را درک کرده و روز تعطیل خود را به پایان رسانده و همه اینها دلیلی نداشته جز درد ویرجین بودن.
امروز هم بعد از ۳ روز رفته دکتر و هرچه ننه من غریبم در آورده دکتر در مقابل امراض واقعی مردم جدی اش نگرفته و نهایتن دو تا دارو نوشته. به تنهایی رفته داروخانه و در لحظه دریافت دارو متوجه شده که یکیش آمپول بوده و خب گفتن نداره که جز واکسن و دو بار خون دادن با زور و بلا٬ در تمام عمر پر شکوهش سوزن دیگری وارد بدنش نشده و نامبرده از آمپول به حدی می ترسه که وقتی خانوم داروچی کیسه رو داده دستش درست مثل دختربچه ۳ ساله چشماش پر اشک شده و بغض کرده و رفته تزریقاتی و باسنش رو سپرده دست پیرمرد نقاش/آمپول زن. باقی روز رو هم از احتمال نرفتن به کمپینگ خرداد و دیگر مصایب هستی زیر پتو اشک ریخته.