گفتم بریم کنار دریاچه قدم بزنیم. هوا تمیز شده بود. هوا و آب هر دو آبی٬ و هزار میلیارد پرنده سفید روی سطح دریاچه بودند. دوست دارم بگویم مرغ دریایی٬ اما خب مرغ دریایی اینجا چه کار٬ لا اقل پرنده مهاجر. تا آمد هوا تاریک شده بود و مرغ ها رفته. پاهایم مستقیم می رفتند و گردنم چپ٬ محو بازی نور ها روی آب. خیلی قشنگ شده بود. به آب که خیره می شدی و اصل می گرفتی‌ش خیلی هیجان انگیز بود. قرینه همه چیز توی آب به مراتب زیباتر از خودش بود. راستش خودش اصلن زیبا نبود. خیلی هم مضحک بود٬ تصویرش اما خدا . ساختمان های بزرگ سیاه هیولا طور وسط طلایی ها. رنگ ها دسته دسته با هم ترکیب شده بودند. یک جایی طلایی های فشرده بود با سَرهای آبی٬ عین پس داده های جوهر خودنویس٬ که آرام آرام از هم دور می شدند و می شد نوارهای طلایی تنها. می شد صد سال نشست با ریتم‌ش بازی کرد و خسته نشد. یک جایی نور تابلوی قرمز ساختمانی شده بود آبشار ِ سرخْ وسط صخره های خاکستری.  همینطور که خیره خیره نگاه می کردی و تصویر رو اصل می گرفتی و بالا رو پایین٬ یک هو می شد یک شهری را دید توی غبار. آسمان واقعی صاف و شفاف شده بود ولی آسمان توی آب یک جور متوهمی پر از توده های ابر سیاه و سنگین٬ چسبیده‌ به سر ساختمان های بلند سیاه و خاکستری وسط یک دنیا نور. انگار ساعت های بعد از آتش گرفتن شهر باشد که حالا دارد دود از بالای ساختمان هایش بلند می شود و آسمان را پر می کند. خود ساختمان ها یک جور خیلی ظریفی می لرزیدند در جای خودشان و محو بودند. دنیایش این شکلی بود ولی اصلن غم انگیز نبود. تصویر بود فقط. خاطره ویرانی همراهش نبود که بخواهد غم انگیزش کند. از دنیای خیالت هم که بیرون می آمدی باز همه چیز زیبا بود. قایق خیلی کشیده لاغری که روزها سی چهل نفر پارویش می زنند کمی جلوتر از نورها وسط سیاهی مانده بود و سایه سیاه سبکش زیرش افتاده بود. گاهی به خودم می آمدم که از لحظه سلام گفتن دو سه تا جمله بیشتر نگفتیم و بقیه را ساکت داریم حاشیه رودخانه را گز می کنیم و من دارم عشق می کنم و او دارد به طلب هایش از من فکر می کند و حرص می خورد. اما می دیدم نای شروع هیچ بحثی را ندارم. سرم را پایین می انداختم که جدی جلوه کنم و بازی آبی - نوری‌م لو نرود و به کفسازی زیر پاها خیره می شدم که دارم یکی یکی ردشان می کنم. حواسم می رفت به تناسبات مدول ها و خط های بینشان و لکه های روی هر کدام. در دلم بازی می کردم که پایم روی مرزها نرود و از مدول های باریکتر می پریدم و فقط روی بزرگ ها می رفتم. صدای جیغ و غش خنده تو مغزم از هیجان دادن به بازی به این سادگی گاهی یک لبخند محوی می آورد روی لبم که سریع جمعش می کردم. از اینکه داریم با زاویه ۳۰ درجه مسیر را قطع می کنیم ناراضی بودم. نمی شد قانون هندسی برای خطوطی که از زیر پا در می رفتند پیدا کرد٬ از یک جایی به بعد لودگی می شد و بالا پایین پریدن الکی. منم که عاشق لودگی٬ نیشم باز می شد و از ترس موقعیت جمعش می کردم باز. به یک جایی رسیدیم که بن بست شد. گفتم بنشینیم کنار که قشنگی های آب را ببینیم. نشست سرش را گذاشت توی بغلش چشم هایش را بست. سرش را بلند کرد ماسکش را زد. کِی درد تنفس داشت که من خبر نداشتم. چهار جمله حرف زدیم٬ جمله پنجم رسید به ترکستان همیشگی. سکوت کردم. توی دلم یک ریز داشتم حرف می زدم و تحلیل می کردم ولی تصویر بیرونی‌م یک لالِ مات بود. خسته شدم. دیدم هزار سال است دارم به یکی می گویم بیا و بخند٬ بیا و ول کن بابا٬ دنیا هنوز خوشگلیاشو داره٬ دارم جان می دهم که یک لحظه تنها داشته باشیم٬ یک هفته مداوم صلح. توی دلم داشتم فکر می کردم چقدر این هزارسال اخیر به رویاهایم خندیده شده٬ چقدر توی خودم نگهشان داشتم از ترسِ تحقیر شدن٬ صفتِ ناپخته گرفتن٬ چقدر به جایش در مورد قیمت خانه و ماشین و قسط و وام و دلار حرف زدم. چقدر به جای تخیل ِ برنامه های دست نیافتنی کردن و عشق کردن و خندیدن و جان گرفتن نشستیم دو نفری به ذره ذره ساختن و به دندان کشیدن و درد کشیدن فکر کردیم و اسمش بزرگ بودن بوده. چقدر زن های پرتقال پوست کن و قورمه سبزیِ محشر درست کن دیدم که از من برتر بودند. چند بار سکوت کردم یا جواب دادم به سوال ِ فلان کار ِ تنهایی را بکنی بهتر است یا فلان کار ِ دو نفره. چند بار فکر کردم بابا جان رویا که این حرف ها بر نمی دارد. خودش می جوشد. تقصیر من نیست که در دنیای تخیلم وام و منطق و انتخاب مستدل جا پیدا نکرده. چقدر عذاب وجدان گرفتم که وقت سرخوشی قرار ِ سفر ِ دونفره زنانه با دوستِ هزار ساله گذاشتم و دلم نسوخته که او هم باید باشد. چه یادم رفت که هند رویاهایش را می خواستم عیدی بدهم. چه همه چیز بی ارزش و برنامه ریزی شده بود. چقدر من زنانگی نداشتم در این دنیا و هر چه داشتم شیطنت سرخورده شده ای بود. سکوت را دوباره شکستم. مگر کسی جز من وظیفه پر کردن این لحظه های وحشی را داشت. جوابم باز سر جمله سوم رسید به ترکستان. ترکستان همیشه هست. حتا اگر نباشد. توی دلم خندیدم به خودم که آمده بودم بگویم فردا برویم چورِت دو تایی تا نرفته و دق کنم از دلتنگی. وسط نفرین هایش رفت. وسط محکوم کردنِ من به توجیه گر و پنهان گر بودنم. حواسش نبود اگر من نمی خواستم روحش هم از خیلی چیزها با خبر نمی شد. بلد نشده بود که آدم ها لازم نیست بگذارند همه جایشان انگشت کنی تا ثابت کنند شفافند و عاشق اند. هر چند من گذاشته بودم. شاید همین شد. آدم تا یک حدی که می خوابد یا می خورد خوش می گذرد٬ از یک جایی به بعد مدام خسته و گرسنه ای و خوردن و خوابیدن آرامت نمی کند. خسته بیدار می شوی می روی سر یخچال و هر چه هست می خوری و اخمت باز نمی شود و برمی گردی توی تختت و به جهان لعنت می کنی که چقدر خوابش کم و بی کیفیت است و مدام فکر می کنی اگر فلان چیز بود حتمن خوشمزه ترین بود و مغزت را سیر می کرد در حالیکه که صد تا بیشتر و بهتر از فلان چیز را تا الان بلعیده ای و آخ نگفتی. حال ما هم همین بود. زیادی دل به وسواس داده بودم. زیادی حسن نیت داشتم. زیادی بستر آرام و امن و بی پرده ای فراهم کرده بودم. آدم هیچوقت از شنیدن و پرسیدن سیر نمی شود. همیشه یک گوشه هایی از دست در می رود و ناگفته می ماند. اساسن اعتماد جلب شدنی نیست. آدم یا داردش یا ندارد. به همین راحتی. نداشت.

* فرداش رفتم دریاچه در روشنایی. مرغ دریایی بود واقعن. یک بهشت مرغ دریایی :دی