فنای بی خود و بی جهت یک کباب خوب در یک روز خوش باد
شد شش ساعت. از اول قهر و عصبانیت تا سر اومدن صبر و آشتی. اون هم نه شش ساعت واقعی. سر ظهر که قهر کردیم همینطور عصبانی که دوازده فروردین رو بالا میومدم و تو دلم می گفتم عمرن زنگ بزنم بهش یا عمرن جواب بدم٬ هم زمان فکر می کردم که چه هوای خوبیه امروز و الان که اومد آشتی کردیم بریم یه قدمی بزنیم دو تایی و یه ناهاری بخوریم٬ حالا شاید فردا کار کردیم اصلن٬ بس که حیف هوا. زنگ که نزد و من رسیدم خونه و با هزار مصیبت پای تلویزیون و کامپیوتر و کالوینو سر خودمو گرم کردم که مثلن قهر بمونم و کوتاه نیام و مواضعم رو حفظ کنم٬ تا دست آخر سر شش ساعت دیدم که چه کاریه و خودم زنگ زدم که بیا ازم عذرخواهی کن و آشتی کنیم و چه کاریه.
عوض شدهم در طی سال ها و راضیام از این تغییر به شدت. قبل تر ها ناراحت که می شدم زمین و زمان توی سرم به هم می ریخت. هزار تحلیل و توضیح ذهنم درست می کرد که یک اختلاف نظر یا بحث ساده رو به فاجعه تبدیل کنه و سرسام بگیرم و سرخورده شم. قهر می ماندم تا طرف متوجه اشتباهش بشود و نادم و پشیمان بیاید به عذرخواهی٬ تمام مدت هم از خودخوری و شلوغ کردن کم نمی گذاشتم در درون خودم. الان اما دلم نمی آید. وقتی کسی را دوست دارم خب دوست دارم٬ وقتی کسی دوست است خب دوست است٬ بحث سر هر چیزی حتی اگر همه حق مال من باشد نمی ارزد به خراب شدن نیم روز من یا نیم روز طرف مقابلم برایم. غرورم جریحه دار نمی شود که زودتر زنگ بزنم و آشتی کنم. خوشحالی ام و خوشحالی مخاطبم مهم تر از غرور وحشتناکم شده. کوتاه آمدن برایم آسان و حتی گاهی ارزش شده و این خوب است. خوشحالم از این ٍ خودم.