چرا آسیه خانوم ها انقدر تمیز اما کم حافظه هستند؟
اتاق من همیشه ویرانه. چاره ای هم نیست به زعم خودم. یعنی بهتر از این نمی شه سی سال زندگی رو توی دوازده مترمربع جا داد. اون هم نه سی سال یک آدم طبیعی٬ بلکه زندگی در سیستمی که ورودی داره و خروجیش تقریبن صفره٬ مگر وقت هایی که مامان دور از چشمم چیزهایی که لا اقل سه سال استفاده نکردم رو دور می ریزه. خیلی وقت ها نمی فهمم حتی٬ از بس که اون چیزها واقعن اضافی و دور از چشمن. دبیرستانی و تب دار طالع بینی که بودم یک صفتی از زن شهریوری برام خیلی مهم و سندی بر تایید خوبیم بود. این زنان در ظاهر بسیار شلخته و آشفته ن ولی در همون آشفتگی جای دقیق هر چیزی رو می دونند٬ مثلن اینکه فلان شماره تلفن رو گوشه پاکت زرده که لای تقویم کوچیکه س نوشته ن که حالا زیر پولیور جدیده س گوشه کشوی سوم تو جای لباس زیرا. حالا نمی دونم انقدر از این توصیف خوشم اومده بود که واقعن تمرین کرده و چنین حواس جمع شدم در اتاقم یا حقیقتن طالعم من رو به این شلختگی و دقت هم زمان واداشته.
تازگی البته این تمیز نبودن معضلی شده در مغزم.تقریبن هر روز که بیدار می شوم یک بار اتاقم رو مرتب می کنم٬ همه لباس ها توی کشو و کمدهای خودش٬ کفش ها در طبقاتشون٬ کتاب ها روی میز٬ کاغذها مرتب٬ در کرم ها بسته٬ لوازم آرایش توی کیفش٬ جلوی آیینه مرتب و خلاصه که عالی. به جز جارو کردن و تی کشیدن که بی زار و فراری ام ازشون و گردگیری البته.ولی به محض یک بار خروج از منزل و بازگشت همه چیز مثل اول صبح میشه٬ بس که بلد نیستم وقت انتخاب لباس٬ رد شده ها رو بذارم سر جاش و یکی دیگه بردارم و البته وقت برگشت به سرعت لباسامو در نیارم و پرت نکنم این ور و اون ور.
در این وضعیت کارگر خونه یک جور موهبت و مصیبت هم زمانه. خیلی وقت ها شده که در اتاقم راهش ندادم و گفتم خودم تمیز می کنم و حتی شیشه ها رم نمی خوام برام تمیز کنه٬ چرا که تحمل حضور یک غریبه در قلمرو ام و جابه جا کردن سر خود چیزهایی که از نظر مامان آشفتگی مطلق و از نظر من خیلی هم به جا و درسته نداشتم. این سری به محض دیتکت کردن صدای کارگر دویدم توی اتاقم و در رو بسته شروع کردم بنا به قانون خودم مرتب کردن٬ به حدی که خانوم بتونه بعدش وارد بشه و به زمین جهت جارو کردن و تی کشیدن دسترسی پیدا کنه. اونقدر تاکید کردم هر بار که به میزها دست نزن و هیچ اشکالی نداره فقط جارو کنی بری که خدا می دونه.با این همه بوی بعد از عزیمت کارگر از خونه رو خیلی دوست دارم. خیلی حس بهداشت مطلق میده به آدم و من هم دیشب بعد از مهمانی با عشق به خانه تکانی و کارگر هفتگی و اینها خوابیدم. از صبح اما جرات ندارم برم سمت میز توالت چون هر آینه ممکنه سکته کنم از مدل ردیف کردن به قد جعبه ها و عطر ها و کرم ها. فاجعه س. و من همیشه فکر می کنم چرا حافظه کوتاه مدت این خانوم ها انقدر ضعیفه که بعد از یه گردگیری ساده همه چیز باید انقدر در بدترین جای ممکن گذاشته بشه. هان؟